۵.۱۰.۹۲

ابشالوم، ابشالوم


 ابشالوم، ابشالوم | ویلیام فاکنر | صالح حسینی | ناشر: نیلوفر | چاپ سوم 1390 | 9000 تومان | 413 صفحه، رقعی
***

آنوقت‌ها هنوز رایج نشده بود که برای اصلاح خطا به آن پشت کنند. | ص 37
*
گویی که خانه‌ها به راستی از شعور و شخصیت و خصلتی برخوردارند که اکتسابی نیست، یعنی آنها را از آدم‌هایی که نفس می‌کشند یا داخل خانه‌ها نفس می‌کشند کسب نکرده‌اند، بلکه در فطرت چوب و خشت است یا شخص یا اشخاصی که نقشه‌ی آنها را در ذهن می‌ریزند و بنایشان می‌کنند، روی چوب و خشت به وجود می‌آورند. | ص 97
*
فقط به کسی رشک می‌بریم که می‌دانیم به هیچ‌وجه از ما برتر نیست بلکه اگر هم باشد به تصادف چنین شده است و اگر بخت مدد کند روزی ما هم به این برتری دست می‌یابیم. | ص 109
*
... علاوه بر رفتن به استقبال گرفتاری و دردسر، گاهی به سرش می‌زد و آن را به وجود می‌آورد. اما این بار دست روی دست گذاشت و گرفتاری بر سرش آمد... | ص 119
*
آری، ماتم نمی‌ماند، از بین می‌رود: این را می‌دانیم ـ اما از غده‌های اشک بپرس ببین اشک‌افشاندن را از یاد برده‌اند ـ | ص 161
*
چیزهایی برایمان پیش می‌آید که عقل و حواسمان به خود نمی‌پذیرد، همانطور که گاهی شکم چیزی را نمی‌پذیرد که ذائقه پذیرفته است، و قوه ی هاضمه نمی‌تواند آن را هضم کند ـ پیشامدهایی، گویی به واسطه‌ی دستِ دخالت‌گرِ نامحسوسی، برجا میخ‌کوبمان می‌کند، همچون ورقه‌ای شیشه که از میان آن، جملگیِ حوادث بعدی، انگار در خلاء بی‌صدایی، در برابر چشم ما بیرون می‌آید و محو می‌شود، ناپدید می‌شود، از بین می‌رود و ما را بی‌حرکت و بی‌عمل و ناتوان و میخ‌کوب برجای می‌گذارد و جان‌به‌سرمان می‌کند ـ | ص 169
*
روزی از روزها او نبود. بعد او بود. بعد او نبود. آن هم چه کوتاه، چه سریع، چه گذرا. | ص 170
*
چون احتیاج که در کار بیاید وسواس‌های ظریف گوناگون مربوط به آبرو و غرور را از رفتار ما می‌زداید. | ص 171
*
... دیوانه و در عین حال نه آنقدر دیوانه. چون در شرارت مصلحتی در کار است: دزد و دروغگو و آدمکش قوانینی دارند که از قوانین فضیلت سریع‌تر است. | ص 184
*
در جنون، حتی در شوریدگی، چیزی هست که خود شیطان هم، انگشت به دهان از دستکار خویش، از آن می‌گریزد، و خدا به چشم ترحم به آن نگاه می‌کند... | ص 184
*
چیزهایی هست که سه کلمه درباره‌ی آنها گفتن از سرشان زیاد است و سه هزار کلمه هم کفاف گفتن آن را نمی‌کند. | ص 185
*
...من آن خورشید بودم که خیال می‌کردم او از من غافل نیست بلکه نابهوش و پذیراست، مانند زائر از باتلاق رهیده‌ای که از نو زمین را حس می‌کند و مزه‌ی خورشید و روشنایی را می‌چشد و بر هیچ‌یک وقوف ندارد جز بر نبود تاریکی و باتلاق... | ص 186
*
... وقت ازدواجم رسیده بود، آن هم در زمان و مکانی که بسیاری از مردان جوان مرده بودند و زنده مانده‌ها هم یا پیر یا زن‌دار بودند یا خسته، آنقدر خسته که حال عشق نداشتند... | ص 187
*
همیشه بر من چنین نموده است که تنها مرگ بی‌درد لابد آن مرگی است که با شگفتی و خشونت و به اصلاح از عقب، شعور را از آدم بگیرد، چون اگر مرگ اصلا چیزی ورای حالت عاطفی کوتاه و خاص عزادار باشد، لابد حالت عاطفی کوتاه و خاص مایه‌ی عزا هم هست. و اگر برای شعور بالاتر از یک کودک یا آدم ابله چیزی باشد دردناک‌تر از رویارویی آهسته و اندک‌اندک با آنچه پس از دوران دیرپای حیرت و هراس یادمان داده‌اند به چشم غاییت نابرگشت و بی‌قعر به آن نگاه کنیم، از آن خبر ندارم. | ص 192 و 193
*
همیشه آنچه عقوبت را به فرجام می‌رساند فریاد برمی‌انگیزد، و آنچه آخرین سکوت را برمی‌انگیزد در سکوت پیش می‌آید. | ص 205
*
خیال می‌کردم چیزهایی هست که چون زمانی اهمیت داشت هنوز هم اهمیت دارد. ولی اشتباه می‌کردم. هیچ‌چیز اهمیت ندارد الا دَم زدن و دَم برآوردن و زنده بودن و وقوف به زنده بودن. | ص 229
*
بیزاری خوش اقبال‌ها از اقبال بیشتر از بداقبال‌هاست و نمی‌توانند از آن بهره‌ای برگیرند و امتیازی به دست آورند یا حس کنند چیزی بیش از اقبال به آنها داده است. | ص 249
*
درباره‌ی سرنوشت آدمی (یا درباره‌ی خود آدم) چیزی هست که سبب می‌شود سرنوشت خود را به قد و قامت او در آورد، مثل لباسش... | ص 268
*
در جایی که مردی بر این نظر باشد که زنی تحقیرشده و اهانت دیده و خشمگین را می‌توان با منطق خرید، بر این نظر هم خواهد بود که با پول هم می‌توان از خر شیطان پایینش آورد | ص 292
*
... هیچ مردی پدر ندارد و هرچه هست چهره‌های مادر است که می‌پرورد... | ص 323
*
در جایی که نفرت شدید باشد حاجتی به امید نیست چون نفرت کفایت قوت را می‌کند. | ص 328
*
وقتی کسی غرورش به آن اندازه باشد که فروتنی کند، لازم نیست خایه‌مالی کند | ص 354
*
جنگ‌ها را گاهی برای یگانه هدف رفع و رجوع کردن دشواری‌ها و نارضایی‌های جوانان ایجاد می‌کنند. | ص 362
*
زن‌ها درباره‌ی تقریبا هرچیزی دیگری غرور و آبرو نشان می‌دهند الّا درباره‌ی عشق | ص 367
*
در جایی که آدم خدا نداشته باشد و احتیاجی هم به غذا و لباس و سرپناه هم نداشته باشد، آن‌وقت دیگر جایی نیست که آدم به خاطر شرف بالا برود و برآن چنگ بزند و بالان شود. و در جایی که شرف و غرور نباشد، هیچ چیز اهمیت ندارد. | ص 375
*
وقتی پای باختن به میان می‌آید، رهاکردن جربزه می‌خواهد | ص 376
*
+ در بیست سالگی سنم بیشتر از آدم‌هایی است که مرده‌اند.
- خیلی از آدم‌ها هم بیست و یک ساله نشده مرده‌اند. | ص 406