۱۴.۸.۹۴

خشم و هیاهو


خشم و هیاهو | ویلیام فاکنر | صالح حسینی | ناشر: نیلوفر | چاپ هفتم 1388 | 7500 تومان | 430 صفحه، رقعی
***

ساعت پدربزرگ بود و روزی که پدرمان آن را به من می‌داد می‌گفت: کونتین، گور امیدها و آرزوها را به تو می‌دهم؛ آنچه در عین مناسبت خونین جگرت می‌کند این است که استفاده از آن تو را به نتیجه‌ی عبث به سرآمده‌های آدمیزاد می‌رساند و می‌بینی که، عین جور در نیامدن با حوائج شخصی او یا پدرش، با حوائج شخصی تو جور درنمی‌آِد. این را به تو نه از این بابت می‌دهم که زمان را بخاطر بسپاری، بلکه از این بابت که گاه و بیگاه، لحظه‌ای هم شده، از یادش ببری و تمام هم و غم خود را بر سر غلبه به آن نگذاری. گفت چون هیچ نبردی به پیروزی نمی‌رسد. اصلا نبری در نمی‌گیرد. عرصه‌ی نبرد جز حماقت و نومیدی بشر را بر او آشکار نمی‌کند، و پیروزی پندار فیلسوفان و لعبتکان است. / ص 91
*
آنچه همیشه مایه‌ی تاسف آدم می‌شود کسب عادت‌های بیهوده است. / ص 92
*
بدبختی آدمی آن وقتی نیست که پی ببرد هیچ چیز نمی‌تواند یاریش کند ـ نه مذهب، نه غرور، نه هیچ چیز دیگر ـ بدبختی آدمی آن وقتی است که پی ببرد به یاری نیاز ندارد. / ص 95
*
روزگاری بود که آقایی آدم به کتاب‌هایش بود؛ این روزها به کتاب‌هایی که برنگردانده... / ص 96
*
در جایی که آدم نمی‌خواهد کاری بکند، بدنش حقه سوار می‌کند و به انجام آن می‌کشاندش، آن هم غافلگیرانه. / 99
*
از آن به بعد باورم شده است که خدا نه تنها نجیب‌زاده و ورزشکار است، بلکه اهل کنتاکی هم هست. / ص 107
*
هر آدم زنده‌ای بهتر از هر آدم مرده‌ای است اما هیچ آدم زنده یا مرده‌ای آن‌قدرها بهتر از هر آدم زنده یا مرده‌ی دیگر نیست. / ص 119
*
انسان مساوی است با حاصل جمع بدبختی‌هایش. ممکن است گمان بری که روز عاقبت بدبختی خسته می‌شود، اما آن وقت خودِ زمان مایه‌ی بدبختی‌ات خواهد شد. / ص 122
*
به گمانم آدم‌ها، که این‌قدر خودشان و دیگران را با کلمات فرسوده می‌کنند، دست‌کم در این مورد هم‌داستانند که دم فرو بستن نشانه‌ی عقل است... / ص 137
*
پدرمان می‌گفت انسان حاصل جمع تجربه‌های اقلیمی‌اش. انسان حاصل جمع آن چیز تو. مسئله‌ای با خواس ناخالص که به طرز ملالت آوری به صفر غیرمتغیر می‌رسد: بن‌بست غبار و آرزو. / ص 143
*
مادرمان متوجه نبود که پدرمان به ما می‌آموخت که تمام انسان‌ها انبوهه‌هایی بیش نستند لعبتک‌هایی کاه آگن که از توده‌های زباله پرتاب شده‌اند جایی که تمام لعبت‌های قبلی را انداخته بودند و کاه از کدام زخم در کدام سو جاری است و او به خاطر من نبود که [بر صلیب] جان داد. / ص 202
*
من به استحقاق آدم‌ها نگاه می‌کنم نه به مذهب یا چیز دیگرشان. / ص 219
*
به‌نظر من پول ارزشی ندارد. ارزشش به چه‌جور خرج کردنش است. مال هیچ کس نیست، پس این چه کاری است که آدم بخواهد آن را جمع کند. پول فقط مال کسی است که بتواند بگیرد و نگهش دارد. / ص 222
*
من هم مثل همه کس تعصب کس و کار خودم را دارم گیرم که هییچ وقت نفهمیدم از کجا آمده‌اند. / ص 252
*
معلومم شده که وقتی کسی توی خطی می‌افتد بهترین کار این است که کاری به کارش نداشته باشی. وقتی هم کسی به کله‌اش می‌زند که به خاطر خیر و صلاح تو چغلی‌ات را بکند، خداحافظ شما. خوشحالم از آن جور وجدان‌ها ندارم که مجبور باشم دائما مثل توله‌سگ مریض ازش مراقبت کنم. / ص 258
*
عجیب است که هر دردی که داشته باشی، مردها به‌ات می‌گویند داندان‌هایت را بده معاینه کنند و زن‌ها به‌ات می‌گویند زن بگیر. / ص 280


۱۷.۷.۹۴

قصر به قصر


قصر به قصر | لویی فردینان سلین | مهدی سحابی | ناشر: نشر مرکز | چاپ دوم 1389 | 11800 تومان | 483 صفحه، رقعی
***

من می‌شناسم آدم‌ها را، چیزی که به خودِ خودشان مربوط نباشد اصلا وجود خارجی ندارد! // ص 17
*
خیلی نادر است که دستی از پا خطا نکرده باشند... سقطِ جنینی... دزدی‌ای... بدون خجالت!... خجالت مالِ نداری‌ست... تنها خجالتِ واقعی! // ص 36
*
زندگی چرا اینطوری شده!... همین که سقط نشده‌ی شاهکار کرده‌ی! // ص 46
*
به وقار مبتلا شده‌ام... چه چیزی شده‌م با این وقار! // ص 55
*
واقعیتی‌ست که همه همیشه زیادی حرف می‌زنیم. // ص 57
*
حرف است که آدم را می‌کشد! زن که حرف می‌زند می‌خُفتاند در حالی که چه برخاستن‌ها زمان صامت! // ص 70
*
قاتل جماعت از خطر کردن خوشش نمی‌آید... احتیاطی که قاتل‌ها وقتِ کشتنت به کار می‌برند از احتیاط یک بورژوا وقت خرید سهام سوئز بیشتر است... // ص 95
*
تاریخ کارش هوس است! // ص 104
*
مگر می‌شود بدون بی‌نظمی خوش گذراند؟ // ص 114
*
بدبختی زندگی‌م این است که به همه چیز فکر کرده‌ام غیر از پول... // ص 135
*
من هیچ‌وقت هیچ چیز نمی‌خواهم... همه چیز را پس می‌زنم... نه بوسه می‌خواهم... نه حوله! فقط می‌خواهم به یاد بیارم!... می‌خواهم ولم کنند!... همین!... تنها چیزی که می‌خواهم، خاطرات!... وضعیت‌ها!... هنوز بیشتر به نفرت زنده‌م تا به آب و نان!... اما نفرت درست! نه نفرت «تقریبی»، «کم یا بیش»!... حق‌شناسی هم، صدالبته!... لبریزم از حق‌شناسی! // ص 149
*
وضعیت سرتاسر دنیا یک جمله است... یک جمله: همه‌ی کارها دست زن‌های خدمتکارست!... کلفت‌هاند مسوول همه‌ی کارها در همه‌جا! در وزارتخانه‌ها، در رستوران‌ها، در حزب‌هی سبیاسی، در بیمارستان‌ها! همه جا حرف حرفِ زن‌های خدمتکارست! // ص 152
*
انسان خیلی بیشتر از آن که هیز و دزد و قاتل باشد، خیلی بیشتر و بالاتر از اینها، خبرچین است! // ص 153
*
آینده مال خداست! // ص 173
*
همیشه حق با آرای عمومی‌ست، بخصوص اگر حسابی احمقانه باشد... // ص 176
*
آدم خوب عادت می‌کند به این که هیچ کی ازش خوشش نیاید!... چه بهتر! سرِخر کمتر! حتی ایدآل!... اما نان و آب چی؟ عزلت کامل خیلی هم قشنگ است، اما وسایل‌ش؟... ازت خوششان نیاید و پیر بشوی و عایدی ملک و املاک داشته باشی!... خوشبختی واقعیِ این که هیچ‌وقت هیچ‌کس موی دماغت نشود! // ص 178
*
کله یک‌جور کارخانه‌ست که به آن خوبی که آدم دلش می‌خواهد کار نمی‌کند... // ص 186
*
چیزی که به احتضار آدم‌ها لطمه می‌زند تظاهر است... بشر همیشه در هر حال انگار روی صحنه‌ست... خیلی ساده... // ص 189
*
ما آدم‌ها کله‌مان پر از کلمه‌ست، زحمتِ وحشتناکی که به خودمان می‌دهیم برای این که هی خودمان را بیشتر و بیشتر گول بزنیم! که دیگر هیچ چیز ندانیم! // ص 207
*
این طوری‌ست که در زمانی در آخرهای کار هر رژیمی دیگر هیچ‌کس روی حرف هیچ‌کس حرف نمی‌زند... آن‌هایی که از همه زورگوترند می‌شوند شاه... // ص 211
*
وقتی که همه چیز دارد از هم می‌پاشد تنها کاری که می‌توانی بکنی این است که نگاه کنی و دم نزنی... // ص 212
*
زندگی جهشی است که باید وانمود کنی که باورش داری... // ص 224
*
یا اهلِ کار به دنیا آمده‌ای... یا تنبل و تن‌لش!... یا این یا آن! // ص 232
*
عشق فرزند آوارگی‌ست! // ص 249
*
شاید زندگی روی کره‌ی زمین توی یک ایستگاه شروع شده باشد، زمان توقف یک قطار... // ص 255
*
قاره‌ی بدون جنگ حوصله‌اش سر می‌رود... // ص 260
*
یک وقتی می‌رسد، آخرِ آخرِ کار، دیگر این رژه‌ی دائمی، این همه غرش و آتش، این همه بمب و ترقه‌ی «قلعه‌ها پرنده» لب به لب بام ساختمان‌ها... همه‌ی این بلاهت و آشوب و هیاهو آدم را غمگین می‌کند... همین!... نتیجه‌ش... غصه‌ای که به دل آدم می‌نشیند... به تنگ‌آمدگی... آدم‌هایی دچار افسردگی عصبی می‌شوند چون به اندازه‌ی کافی سرگرمی ندارند... // ص 275
*
اگر توی منگنه گیر افتاده باشی... اگر سرنوشت گیرت انداخته باشد... یا ب خلاص می‌شوی یا بدتر! // ص 276
*
زمانی که سرنوشت گیرت انداخته فقط همین برات می‌ماند که مقر بیایی... // ص 276
*
زمانی که لای منگنه گیرافتاده‌ی، که چنان سقوط کرده‌ای که دیگر چیزی ازت نمانده، تنها کاریکه می‌توانی بکنی این است که اعتراف کنی! // ص 276
*
جوان‌ها احمقِ ابلهِ زِرزِرویِ جوش جوشیِ خنگ‌اند... قبول! «تجلی‌های جوانی»! خب بدیهی‌ست! به این دلیل ساده که هنوز «پخته» نیستند... پیرها چه؟ پیرها زخم و زیلی و وِروِرو و به نحو غیرقابل تصوری پر از نفرت و انزجارند نسببت به هر چیزی که اتفاق می‌افتد و اتفاق خواهد افتاد!... به این دلیل ساده که زیادی «پخته»ند! // ص 276
*
طبیعت کلی زحمت می‌کشد و آدم‌هایی می‌سازد که صورت‌شان نقاب دارد و ما استفاده نمی‌کنیم! // ص 286
*
قلب هیچ‌وقت دروغ نمی‌گوید... به کسی که خوب گوش بدهد حقیقت را می‌گوید... // ص 312
*
آدم همیشه از رازگویی و رازشنوی پشیمان می‌شود... بخصوص در مواقع خطیر... محرمیت و رازگویی مال محفل‌هاست، مال زمان‌هایِ خوشِ محافظه‌کاری، سهل‌الهضم، چُرت‌انگیز... // ص 314
*
مهم‌ترین چیز با آدم‌های یک خرده خُل این است که هیچ‌وقت در هیچ موردی بااشان کنجار نروی!... یک جوری بااشان عمل کنی که «خب بعله، معلوم است»... مخالفت نکنی!... با حیوان‌ها هم همین‌طور!... غافلگیری هرگز!... همیشه «خب بعله، معلوم است»! // ص 348
*
رفاه آدم را به چرت و پرت‌گویی می‌اندازد... // ص 361
*
پیروزی نصیب جانی می‌شود که اعلاتر آبدیده شده باشد! // ص 364
*
بشر برای خیلی چیزها حاضرست تن به مرگ بدهد اما بی‌سیگار نه! // ص 393
*
آدم‌ها نفرتِ مرگ‌آلود دارند از هر توصیه‌ای که به‌اشان بکنی! // ص 395
*
جنایت است خیالبافی با جیب خالی! // ص 461
*
در یک سنی، بخصوص بعد از بعضی ناملایمات، آدم یک چیز بیشتر دلش نمی‌خواهد: این که ولش کنند راحت باشد!... حتی از این هم بهتر: جوری رفتار کنند که انگار مرده‌ی! // ص 463
*
اینجاست که می‌بینی پیرمرد شده‌ای، هیچ وقت به معنی واقعی خوابت نمی‌برد، اما دیگر بطور واقعی هم زندگی می‌کنی، فقط در حال چُرتی... حتی نگران هم که هستی باز توی چرتی... // ص 464
*
مردها قانون‌گذاری می‌کنند، خانم‌ها به کار اصلی می‌رسند، کار جدی: آرای عمومی!
*
راستش را بخواهيد، همين طوری بين خودمان، آخر كارم دارد از شروعش هم بدتر می‌شود... گو اينكه شروعش هم همچو تعريفی نداشت...

۸.۳.۹۴

الف


الف (مجموعه 17 داستان) | خورخه لوئیس بورخس | م. طاهر نوکنده | ناشر: نیلوفر | چاپ چهارم 1391 | 7000 تومان | 253 صفحه، رقعی
***

واقعیت را به سادگی می‌پذیریم، شاید برای اینکه به فراست در یافته‌ایم هیچ‌چیز واقعی نیست. / داستان: نامیرا // ص 16
*
بین حبشی‌ها شهره است که میمون‌ها به عمد سخن نمی‌گویند تا مجبور به کار کردن نباشند. / داستان: نامیرا // ص 24
*
طولانی کردن زندگی آدمیان همانا طولانی کردن دوره احتضارشان بود و به تعدد درآوردن مرگشان. / داستان: نامیرا // ص 25
*
نامیرا بودن چیز پیش‌پا افتاده‌ای‌ست،؛ جز آدمی، همه‌ی موجودات نامیرا هستند، چرا که از مرگ وقوف ندارند؛ علم به نامیرائی چیزی‌ست الهی، خوفناک، فهم‌ناپذیر. / داستان: نامیرا // ص 27
*
کسانی یافت می‌شوند که دربه‌در عشق ِ زنی را می‌جویند تا مگر فراموشش کنند، تا دیگر به او نپردازند. / داستان: حکمای الاهی // ص 47
*
کردار یک تن بسی گرا‌تر از نُه فلک هم‌مرکز است و تصور اینکه این کردار می‌واند از کف برود و دوباره بازگردد مدعائی‌ست پوچ. زمان باز نمی‌سازد آنچه را از کف داده‌ایم؛ ابدیت آن را برای بهشت و نیز برای دوزخ ذخیره می‌کند. / داستان: حکمای الاهی // ص 49
*
هر سرنوشتی هرقدر طولانی و پیچیده باشد، در اساس از یک لحظه‌ی منفرد درست شده: لحظه‌ای که آدمی، یک‌بار و برای همیشه، در می‌یابد کی‌ست. / داستان: زندگینامه‌ی تادئو // ص 70
*
فهمید که هیچ سرنوشتی بهتر از دیگری نیست، اما هر مردی باید به آنچه درون اوست گردن بگذارد. / داستان: زندگینامه‌ی تادئو // ص 72
*
اعمال شاق بیرون از زمان‌اند، از این لحاظ که گذشته‌ی عاجل انگار منفصل از آینده‌ست، یا از این لحاظ که پاره‌هائی که به آن شکل می‌دهند چنین نمی‌نمایند که دارای تسلسل و تداوم باشند. / داستان: اما ترونتث // ص 77
*
ما همه سایه‌های یک رؤیاییم. / داستان: مرگ دیگر // ص 95
*
تصرف در گذشته به منزله‌ی تصرف در یک عمل منفصل نیست؛ این کار به منزله‌ی الغای عواقب آن عمل است، که گرایش به بی‌نهایت دارد. / داستان: مرگ دیگر //  ص 96
*
در بازخوانی جلد نخست الحاقیه و تکلمه دیدم نوشته هرچیزی که برای آدمی اتفاق می‌فتد، از بدو تولد تا مرگش، به‌دست خود او از پیش مقدر شده است. بنابراین، هر اهمالی حساب شده است، هر اتفاقی مواجهه با موعود است، هر خواری تنبیهی‌ست، هر شکست پیروزی مرموزی‌ست، هر مرگ انتحاری است. تسلای خاطری ماهرانه‌تر از این فکر نیست که خودما شوربختی خود را برگزیده‌ایم؛ این‌چنین الاهیات انفرادی نظمی نهان را آشکار می‌سازد و به نحو شگفت‌آوری ما را با الوهیت خلط می‌کند. / داستان: مرثیه‌ی آلمانی // ص 103
*
مُردن در را یک مذهب آسان‌تر از زیستنش با تمام وجود است. / داستان: مرثیه‌ی آلمانی // ص 103
*
بُزدل میان  شمشیرها جنمش را محک می‌زند؛ مرد رقیق‌القلب، مرد پرهیزگار، مکافاتش را در زندان‌ها و رنج‌های دیگران می‌جوید. / داستان: مرثیه‌ی آلمانی // ص 104
*
هیچ‌چیز بر روی خاک نیست که محتوای بذر ِ جهنمی ممکن نباشد. / داستان: مرثیه‌ی آلمانی // ص 105
*
گفته‌اند آدمیان یا ارسطویی به‌دنیا نی‌آیند یا افلاطونی. چنین چیزی همسان است با اینکه بگوئیم هیچ بحث مجردی نیست که معادلش در جدل‌های ارسطوئی یا افلاطونی نباشد. / داستان: مرثیه‌ی آلمانی // ص 107
*
چیزهای زیادی باید ویران شود تا بتوان نظم نوینی برپا کرد، اکنون ما می‌دانیم که آلمان نیز یکی از آن چیزها بود. ما چیزی بیش از زندگی‌هایمان مایه گذاشتیم، ما سرنوشت زادبوم ِ محبوب ِ پدری را قربانی کردیم. بگذار دیگران نفرین کنند و دیگرانی دیگر اشک بریزند؛ من از این سرخوشم که فدیه‌ی ما دور خود را تمام می‌کند و کامل است. / داستان: مرثیه‌ی آلمانی // ص 108
*
گاهی وقت‌ها تقدیر ندانم‌کار و نیرومند است، یعنی هم معصوم است و هم غیرانسانی. / داستان: تحقیق ابن رشد // ص 118
*
بدبیاری هیچ‌وقت تنها نمی‌آید. / داستان: ظاهر // ص 125
*
یک خداوند ـ اندیشیدم ـ باید تنها یک واژه را در میان آوَرَد و در آن تک واژه تمامیت را؛ هیچ کلام ِ تشخّص یافته‌ای از جانب او نمی‌تواند کهتر از عالم باشد یا کم‌تر از حاصل ِ جمع زمان. سایه‌ها یا مُثل‌های آن کلام همتراز یک زبان‌اند و همه‌ی آنچه یک زبان می‌تواند دربرگیرد جاه‌طلبی‌‌ها و الفاظ حقیرانه‌ی بشری‌ست، همه، جهان، کائنات. ./ داستان: کلام خداوند // ص 141
*
آدمی به تدریج با تقدیرش درهم می‌آمیزد؛ آدمی در دراز مدت بدل به شرایط ِ تقدیرش می‌شود. / داستان: کلام خداوند // ص 142
*
مشهور است نسلی نیست که چهار مرد راست و درست نداشته باشد که ستون‌های نهانی عالم‌اند و آن را نزد خداوند موجه جلوه می‌دهند. / داستان: مرد بر آستانه // ص 173
*
چهل سالگی را که پشت سرگذاشتی هر تغییری نمادی‌ست انزجار آمیز از گذشت عمر. / داستان: الف // ص 189

۱.۳.۹۴

خانواده‌ی پاسکوآل دوآرته

خانواده‌ی پاسکوآل دوآرته | کامیلو خوزه سلا | فرهاد غبرایی | ناشر: ماهی | چاپ چهارم 1392 | 6000 تومان | 193 صفحه، جیبی
***
آغاز کاری که هرگز نمی‌توانم در جای درستی به پایان برسانم، هیچ معنایی ندارد. // ص 20
*
هیچ‌کس از خودش اختیاری ندارد و سرنوشتمان از پیش رقم خورده ـ حتی پیش از تولدمان ـ که بعضی از ماها به راهی برویم و بعضی دیگر به راهی دیگر، تمام سعی‌ام را کردم تا سرنوشتم را بپذیرم، که تنها راه اجتناب از یأس همین بود. // ص 40
*
فرقی نمی‌کند که تو چه‌قدر زود بلند شوی، سحر هیچ‌وقت زودتر از موقعش سر نمی‌زند. // ص 42
*
کارهای آدم فانی عجیب است. از هرچه که دارد بدش می‌آید، ولی برای همان‌ها افسوس می‌خورد! // ص 46
*
زنی که گریه نکند، مثل چشمه‌ای بی آب، بی‌ارزش است. یا مثل پرنده‌ای توی آسمان که اواز نخواند ـ که خدا کند پروبالش بریزد، چون جانور زشت موذی چه نیازی به بال و پر دارد! // ص62
*
هیچ‌چیز تلخ‌تر از کسی که شبیه‌اش باشی مورد نفرتت نیست، آن‌قدر که بالاخره از شباهتت عقت می‌‌گیرد.// ص 63
*
خوب نیست آدم به مصیبت کسی بخندد. این را از مردی بشنوید که تمام عمر مصیبت کشیده. خداوند برای تنیبیه اشرار به چوب و چماق و سنگ و کلوخ احتیاج ندارد، چون همان‌طور که می‌دانیم هرکه با شمشیر زندگی کند،با شمشیر هم کشته خواهد شد... به‌علاوه، اگر هم درست نباشد، مهربانی کردن هرگز بیجا نیست. // ص 86
*
به فکرم نرسید که آدم دوراندیش باید تا آخرین سکه‌ی جیبش را خرج کند. // ص 90
*
می‌گویند که ماهی‌ها از بازکردن دهانشان به دردسر می‌افتند و حرف زیادی باعث گرفتاری است و مگس توی دهن بسته نمی‌رود. // ص 92
*
شراب مشاور عاقلی نیست. // ص 92
*
چه سرّی است در عشق که درست در آن‌دم که بیش از همه به آن نیازمندیم، از ما می‌گریزد؟ // ص 105
*
امیدها و اوهام آدم هرقدر بیش‌تر باشد، همان‌قدر سریع‌تر از بین می‌رود. // ص 108
*
هرگز نمی‌شود به بدبختی عادت کرد، باور کنید، چون ما همیشه مطمئنیم که بلای فعلی آخری است، گرچه بعدها، با گذشت زمان متقاعد می‌شویم ـ با چه احساس فلاکتی! ـ که هنوز بدتر از این در راه است... // ص 110
*
همسرم هم، به شرارت مار، با تمام تلخی لبخند می‌زد.
«چه منظره‌ی غم انگیزی است تماشای مردمی که منتظرند خدا همه‌ی کارها را درست کند!»
خداوند در عرش اعلاست و مثل عقابی تیزبین است و کمترین چیزی از دیدش پنهان نیست.
«اگر خدا همه‌ی کارها را درست کرد، چه؟»
«این‌قدرها هم دوستمان ندارد...» // ص 119
*
گذشته‌ای که در گناه سپری شده باشد بار سنگینی است. // ص 122
*
هیچ‌چیز آنچنان که در وهله اول بنظر می‌رسد نیست و وقتی از نزدیک نگاه کنیم،  وقتی به‌صورت واقعی روی چیزی کار کنیم، جنبه‌های عجیب و حتی ناشناخته‌ای را می‌یابیم، چنان‌که از اولین برداشت ما گاهی هیچ یادی باقی نمی‌ماند.
چهره‌هایی که مجسم می‌کنیم نیز به همین حالت‌اند، یا شهرهایی که هنوز با آنها آشنایی نداریم، و ما چنین و چنان تصورشان می‌کنیمو با دیدن واقعیت‌شان همه‌ی رؤباهای خود را از یاد می‌بریم. // ص 126
*
- دو سال خیلی طولانی است...
+ خیلی
- توی دوسال دنیا چندبار می‌چرخد...
+ فقط دوبار. یک ملاح توی لاکرونیا به من گفت. // ص 138
*
کسی که از دشمنش فرار کند مَرد نیست. // ص 145
*
 گمان نمی‌کنم که توبه‌ام ـ که به همان بزرگی‌ای است که حقارت روحم اجازه می‌دهد، اگرچه چندان کوچک است که نمی‌تواند گناهانم را بپوشاند ـ به هیچ‌وجه بتواند با خفه کردن کلماتم اجابت شود. // ص 155
*
دیر یا زود در زندگی هرچیزی از راه می‌رسد، غیر از بخشش برای اعمال خطایی که انسان مرتکب شده. این یکی خودش را بدجوری دور نگه می‌دارد. // ص 160
*
افکاری که ما را به بدترین شکل جنون، به اندوه ژرف سوق می‌دهد، همیشه دزدانه و اهسته و تقریباً نامحسوس نزدیک می‌شود، درست مثل مه که مزرعه‌مان را می‌گیرد یا مثل سل که شش‌ها را. // ص 177
*
وجدان‌ها فقط وقتی نیش می‌زنند و می‌گزند که بی‌عدالتی انجام شده باشد، مثل کتک زدن بچه‌ها یا تیرانداختن به بال چلچله‌ها. // ص 179


۵.۱۰.۹۲

ابشالوم، ابشالوم


 ابشالوم، ابشالوم | ویلیام فاکنر | صالح حسینی | ناشر: نیلوفر | چاپ سوم 1390 | 9000 تومان | 413 صفحه، رقعی
***

آنوقت‌ها هنوز رایج نشده بود که برای اصلاح خطا به آن پشت کنند. | ص 37
*
گویی که خانه‌ها به راستی از شعور و شخصیت و خصلتی برخوردارند که اکتسابی نیست، یعنی آنها را از آدم‌هایی که نفس می‌کشند یا داخل خانه‌ها نفس می‌کشند کسب نکرده‌اند، بلکه در فطرت چوب و خشت است یا شخص یا اشخاصی که نقشه‌ی آنها را در ذهن می‌ریزند و بنایشان می‌کنند، روی چوب و خشت به وجود می‌آورند. | ص 97
*
فقط به کسی رشک می‌بریم که می‌دانیم به هیچ‌وجه از ما برتر نیست بلکه اگر هم باشد به تصادف چنین شده است و اگر بخت مدد کند روزی ما هم به این برتری دست می‌یابیم. | ص 109
*
... علاوه بر رفتن به استقبال گرفتاری و دردسر، گاهی به سرش می‌زد و آن را به وجود می‌آورد. اما این بار دست روی دست گذاشت و گرفتاری بر سرش آمد... | ص 119
*
آری، ماتم نمی‌ماند، از بین می‌رود: این را می‌دانیم ـ اما از غده‌های اشک بپرس ببین اشک‌افشاندن را از یاد برده‌اند ـ | ص 161
*
چیزهایی برایمان پیش می‌آید که عقل و حواسمان به خود نمی‌پذیرد، همانطور که گاهی شکم چیزی را نمی‌پذیرد که ذائقه پذیرفته است، و قوه ی هاضمه نمی‌تواند آن را هضم کند ـ پیشامدهایی، گویی به واسطه‌ی دستِ دخالت‌گرِ نامحسوسی، برجا میخ‌کوبمان می‌کند، همچون ورقه‌ای شیشه که از میان آن، جملگیِ حوادث بعدی، انگار در خلاء بی‌صدایی، در برابر چشم ما بیرون می‌آید و محو می‌شود، ناپدید می‌شود، از بین می‌رود و ما را بی‌حرکت و بی‌عمل و ناتوان و میخ‌کوب برجای می‌گذارد و جان‌به‌سرمان می‌کند ـ | ص 169
*
روزی از روزها او نبود. بعد او بود. بعد او نبود. آن هم چه کوتاه، چه سریع، چه گذرا. | ص 170
*
چون احتیاج که در کار بیاید وسواس‌های ظریف گوناگون مربوط به آبرو و غرور را از رفتار ما می‌زداید. | ص 171
*
... دیوانه و در عین حال نه آنقدر دیوانه. چون در شرارت مصلحتی در کار است: دزد و دروغگو و آدمکش قوانینی دارند که از قوانین فضیلت سریع‌تر است. | ص 184
*
در جنون، حتی در شوریدگی، چیزی هست که خود شیطان هم، انگشت به دهان از دستکار خویش، از آن می‌گریزد، و خدا به چشم ترحم به آن نگاه می‌کند... | ص 184
*
چیزهایی هست که سه کلمه درباره‌ی آنها گفتن از سرشان زیاد است و سه هزار کلمه هم کفاف گفتن آن را نمی‌کند. | ص 185
*
...من آن خورشید بودم که خیال می‌کردم او از من غافل نیست بلکه نابهوش و پذیراست، مانند زائر از باتلاق رهیده‌ای که از نو زمین را حس می‌کند و مزه‌ی خورشید و روشنایی را می‌چشد و بر هیچ‌یک وقوف ندارد جز بر نبود تاریکی و باتلاق... | ص 186
*
... وقت ازدواجم رسیده بود، آن هم در زمان و مکانی که بسیاری از مردان جوان مرده بودند و زنده مانده‌ها هم یا پیر یا زن‌دار بودند یا خسته، آنقدر خسته که حال عشق نداشتند... | ص 187
*
همیشه بر من چنین نموده است که تنها مرگ بی‌درد لابد آن مرگی است که با شگفتی و خشونت و به اصلاح از عقب، شعور را از آدم بگیرد، چون اگر مرگ اصلا چیزی ورای حالت عاطفی کوتاه و خاص عزادار باشد، لابد حالت عاطفی کوتاه و خاص مایه‌ی عزا هم هست. و اگر برای شعور بالاتر از یک کودک یا آدم ابله چیزی باشد دردناک‌تر از رویارویی آهسته و اندک‌اندک با آنچه پس از دوران دیرپای حیرت و هراس یادمان داده‌اند به چشم غاییت نابرگشت و بی‌قعر به آن نگاه کنیم، از آن خبر ندارم. | ص 192 و 193
*
همیشه آنچه عقوبت را به فرجام می‌رساند فریاد برمی‌انگیزد، و آنچه آخرین سکوت را برمی‌انگیزد در سکوت پیش می‌آید. | ص 205
*
خیال می‌کردم چیزهایی هست که چون زمانی اهمیت داشت هنوز هم اهمیت دارد. ولی اشتباه می‌کردم. هیچ‌چیز اهمیت ندارد الا دَم زدن و دَم برآوردن و زنده بودن و وقوف به زنده بودن. | ص 229
*
بیزاری خوش اقبال‌ها از اقبال بیشتر از بداقبال‌هاست و نمی‌توانند از آن بهره‌ای برگیرند و امتیازی به دست آورند یا حس کنند چیزی بیش از اقبال به آنها داده است. | ص 249
*
درباره‌ی سرنوشت آدمی (یا درباره‌ی خود آدم) چیزی هست که سبب می‌شود سرنوشت خود را به قد و قامت او در آورد، مثل لباسش... | ص 268
*
در جایی که مردی بر این نظر باشد که زنی تحقیرشده و اهانت دیده و خشمگین را می‌توان با منطق خرید، بر این نظر هم خواهد بود که با پول هم می‌توان از خر شیطان پایینش آورد | ص 292
*
... هیچ مردی پدر ندارد و هرچه هست چهره‌های مادر است که می‌پرورد... | ص 323
*
در جایی که نفرت شدید باشد حاجتی به امید نیست چون نفرت کفایت قوت را می‌کند. | ص 328
*
وقتی کسی غرورش به آن اندازه باشد که فروتنی کند، لازم نیست خایه‌مالی کند | ص 354
*
جنگ‌ها را گاهی برای یگانه هدف رفع و رجوع کردن دشواری‌ها و نارضایی‌های جوانان ایجاد می‌کنند. | ص 362
*
زن‌ها درباره‌ی تقریبا هرچیزی دیگری غرور و آبرو نشان می‌دهند الّا درباره‌ی عشق | ص 367
*
در جایی که آدم خدا نداشته باشد و احتیاجی هم به غذا و لباس و سرپناه هم نداشته باشد، آن‌وقت دیگر جایی نیست که آدم به خاطر شرف بالا برود و برآن چنگ بزند و بالان شود. و در جایی که شرف و غرور نباشد، هیچ چیز اهمیت ندارد. | ص 375
*
وقتی پای باختن به میان می‌آید، رهاکردن جربزه می‌خواهد | ص 376
*
+ در بیست سالگی سنم بیشتر از آدم‌هایی است که مرده‌اند.
- خیلی از آدم‌ها هم بیست و یک ساله نشده مرده‌اند. | ص 406

۲۵.۶.۹۲

آئورا - کتاب صوتی

نويسنده: کارلوس فوئنتس
مترجم: عبدالله کوثری
راوی: مصطفی


راوی: مصطفی     زمان کل: ۱ ساعت ۱۱ دقیقه

«آئورا» نوشتهٔ کارلوس فوئنتس نویسندهٔ معاصرِ مکزیکی، یکی از معدود قصه‌های خوب، با  زاویهٔ دید دوم شخص است که به سبکِ بومی و ویژهٔ نویسندگانِ آمریکای لاتین یعنی «رئالیسم جادویی» به رشتهٔ تحریر درآمده است. اثرِ دیگرِ فوئنتس با این سبکِ روایت، «مرگ آرتیمیو کروز» است که به اعتقادِ منتقدانِ ادبی از بهترین آثارِ وی به شمار می‌رود. آئورا، داستانی در  پنجاه و هفت صفحه‌ است که خواندنش بیش از یکی دو ساعت طول نمی‌کشد؛ داستانِ عجیبِ یک تاریخ‌دانِ جوان که با پیشنهاد کارِ عجیب و پرمنفعتِ یک پیرزن روبه‌رو می‌شود. فلیپه منترو -تاریخ‌دانِ جوان- قرار است خاطراتِ ژنرال یورتنه همسرِ فقیدِ پیرزن را تدوین، بازنویسی و سپس چاپ کند. فلیپه که در خانه‌ای قدیمی و همیشه تاریک سکنی گزیده است، با پیرزن و برادرزادهٔ جوانش -آئورا- زندگی می‌کند. داستانِ اصلی از اولین ملاقات با آئورا شروع می‌شود و تا آخرِ کتاب خواننده را با خود می‌برد.
فضاسازیِ داستان، از آن‌جا که همواره خواننده موردِ خطاب قرار می‌گیرد، بسیار تأثیرگذار است. از این جهت، خواننده با قهرمانِ داستان خیلی زود شروع به هم‌ذات‌پنداری می‌کند. گویی خود را در خانه‌ای تاریک و قدیمی در مرکزِ مکزیکوسیتی می‌یابد که ناخواسته درگیرِ ماجرایی عشقی شده است و بینِ تعهدِ حرفه‌ای و جذبهٔ عشقیِ خود دچارِ کشمکش است. روایتِ داستان ساده است. این سادگی ممکن است خواننده را به غلط بیندازد. روایت ساده، لزوماً داستان را ساده نمی‌کند. اتفاقاً داستان بسیار پیچیده است؛ پیچیدگیِ خاصِ داستان‌های مجیکِ رئال که تا آخرِ داستان اصلاً معلوم نمی‌شود قضیه چیست و داستان از چه قرار است! از این بابت توصیه می‌کنم از خواندنِ دوبارهٔ کتاب پرهیز کنید و بدانید که حالتِ گیجی پس از اتمامِ خواندنِ کتاب، فقط مختصِ شما نیست. علاوه بر اقتضائاتِ ویژهٔ سبکِ رئالیسم جادویی، خلاقیتِ ادبیِ فوئنتس همان چیزی است که شما را دچار گیجی و سردرگمی می‌کند. باید کمی صبر کنید تا با ته‌نشین شدنِ داستان در لایه‌های عمیق‌ترِ ذهنتان، چیزهای بیش‌تری دستگیرتان شود. توضیحات تکمیلی و اطلاعات دانلود را می توانید در ادامه مشاهده کنید.
ترجمهٔ کتاب روان نیست، ولی خوب است. شاید تعهدِ مترجم در وفاداری به متنِ اصلی باعثِ این موضوع شده باشد. برخلاف ترجمه‌های امروزی که آثارِ آفرینشِ ادبی و پیچیدگی‌های شیرینِ هنریِ داستان را فدای روانیِ متن و سهل‌خوانیِ کتاب می‌کند، آئورا در ترجمه پیچیدگی‌های ادبی را در توصیفاتِ بدیع از صحنه‌ها و فضاهای رازآلودِ روحانی و معنوی حفظ کرده است.با تمام شدنِ داستانِ آئورا به بخشِ پیوست می‌رسیم. پیوستِ کتاب نوشته‌ای است از فوئنتس با عنوان «چگونه آئورا را نوشتم»؛ مجموعه‌ای پراکنده از خاطراتِ فوئنتس در مکزیک و پاریس، و تأثیراتِ فیلم، موقعیت‌ها و اشخاصِ مختلف در شکل‌گیری این داستان. خواندن این قسمت نشان می‌دهد که چگونه یک نویسنده از زباله برق تولید می‌کند.خواندنِ داستانِ کوتاهِ پنجاه و هفت صفحه‌ایِ آئورا در آخرِ هفته می‌تواند تجربهٔ جدیدی باشد. تجربه‌ای دلپذیر برای از بین بردنِ رخوت و کسالتِ ذاتیِ روزهای تعطیلِ آخر هفته.

از متن کتاب:
آگهی را در روزنامه می‌خوانی. چنین فرصتی هر روز پیش نمی‌آید. گویی خطاب به هیچ‌کس نیست مگر تو. حتی متوجه نیستی که خاکسترِ سیگارت در فنجان چایی که در این کافهٔ ارزانِ کثیف سفارش داده‌ای، می‌ریزد. بارِ دیگر می‌خوانی‌اش، «آگهی استخدام: تاریخ‌دانِ جوان، جدی، باانضباط،  تسلط بر زبانِ فرانسهٔ محاوره‌ای» کسی که مدتی در فرانسه زندگی کرده باشد، مقدم است… «چهار هزار پسو در ماه، خوراک کامل، اتاقِ راحت برای کار و خواب» تنها جای نام تو خالی است. این آگهی باید دو کلمهٔ دیگر هم می‌داشت، دو کلمه با حروفِ سیاه بزرگ: «فلیپه مونترو» مورد نیاز است. فلیپ منترو، بورسیه سابق در سوربن، تاریخ‌دانی انباشته از اطلاعاتِ بی‌ثمر، خو کرده به کند و کاو در لابه‌لای اسنادِ زردشده، آموزگارِ نیمه وقتِ مدارسِ خصوصی، نهصد پسو در ماه.

دانلود با لینک مستقیم:


۲۴.۶.۹۲

شش شخصیت در جست‌جوی نویسنده


شش شخصیت در جست‌جوی نویسنده | لوئیجی پیراندلو | بهمن فرزانه | ناشر: کتاب پنجره | چاپ دوم 1390 | 5000 تومان | 116 صفحه، رقعی
***

زندگی مملو از مسائل پوچ است و آنقدر عجیب و غریب هستند که به نظر می‌رسد واقعیت ندارند. ولی در واقع واقعیت دارند. | ص 19
*
طبیعت از خیال‌بافی خود بشر استفاده می‌کند تا «آفرینش» خود را بالاتر برده و آن را به بهترین نحوی ادامه ادامه دهد. | ص 21
*
کسانی که سعادت این را دارند که «شخصیت» زنده خلق شوند، می‌توانند حتی مرگ را به مسخره بگیرند. چون تا ابد زنده می‌مانند، مرگی برای آنها وجود ندارد. بشر می‌میرد، خود نویسنده می‌میرد، یعنی خالق آن شخصیت‌ها ولی مخلوق آن نویسنده هرگز نمی‌میرد و برای زندگی جاودانی احتیاجی هم به امتیازات خارق‌العاده‌ای ندارد. | ص23
*
بدبختی درست در همین نهفته است. در کلمات! | ص 34
*
زن، چنین است. به ما نگاه می‌اندازد، خودش ما را به سمت خود جذب می‌کند، دعوت می‌کند. او را قاپ میزنی. ولی به محضی که او را در آغوش گرفتی بلافاصله چشمانش را می‌بندد. خود را در اختیار خود می‌گذارد، علامت این است که می‌خواهد به مرد بگوید: «تو هم چشمانت را ببند. مثل من کور بشو.» | ص 43 و 44
*
یک واقعیت مثل یک کیسه خالی می‌ماند. سرپا نمی‌ایستد. برای این‌که بتوان آن را سرپا نگاه داشت باید منطق و احساساتی که آن را به وجود آورده است را در آن گنجاند. | ص 44
*
همان‌قدر نقشی را بازی کرده‌ام که زندگی به من واگذار کرده بوده است و یا نقش کسی را که دیگران به من تحمیل کرده‌اند. | ص 51
*
هر کسی یک زندگی «درونی» دارد و دلش می‌خواهد آن را از «بیرون» نشان دهد. ولی اشکال درست در همین‌جا است. می‌توان فقط همان «اندک» را بیرون کشید که به بقیه مربوط می‌شود و در ضمن باید کاری کرد که بقیه در همان «اندک» بتوانند آنچه را که در «درون» وجود دارد، درک کنند. البته خیلی آسان می‌شد اگر هر شخصیتی می‌توانست با یک سخنرانی بیاید و تمام آنچه را که در «درون» دارد، «بیرون» بریزد. | ص 86 و 87
*
برای کسی که سقوط می‌کند، مسئولیت تمام گناهان دیگری که در پی آن پیش می‌آید تقصیر همان اولی است. غیر از این است؟ | ص 87
*
بهتر است سرکار هم چندان به «واقعیت» خود اطمینان نداشته باشید، به آنچه امروز تنفس می‌کنید، لمس می‌کنید. چون آن‌هم درست مثل گذشته، فردا تبدیل به «تخیلات» خواهد شد. | ص 98
*
نویسندگان اغلب رنج شخصیت‌های خود را پنهان می‌کنند. | ص 99
*
وقتی شخصیتی آفریده می‌شود، بلافاصله از نویسنده خود فاصله می‌گیرد، مستقل می‌شود. بقیه می‌توانند او را در موقعیت‌های دیگری ببینند که نویسنده به فکرش نرسیده است. و در نتیجه «معنی» دیگری بدان داده می‌شود که نویسنده هرگز به عقلش نرسیده بوده است. | ص 99 و 100