خشم و هیاهو | ویلیام فاکنر | صالح حسینی | ناشر: نیلوفر | چاپ هفتم 1388 | 7500 تومان | 430 صفحه، رقعی
***
ساعت پدربزرگ بود و روزی که پدرمان آن را به من میداد میگفت: کونتین، گور امیدها و آرزوها را به تو میدهم؛ آنچه در عین مناسبت خونین جگرت میکند این است که استفاده از آن تو را به نتیجهی عبث به سرآمدههای آدمیزاد میرساند و میبینی که، عین جور در نیامدن با حوائج شخصی او یا پدرش، با حوائج شخصی تو جور درنمیآِد. این را به تو نه از این بابت میدهم که زمان را بخاطر بسپاری، بلکه از این بابت که گاه و بیگاه، لحظهای هم شده، از یادش ببری و تمام هم و غم خود را بر سر غلبه به آن نگذاری. گفت چون هیچ نبردی به پیروزی نمیرسد. اصلا نبری در نمیگیرد. عرصهی نبرد جز حماقت و نومیدی بشر را بر او آشکار نمیکند، و پیروزی پندار فیلسوفان و لعبتکان است. / ص 91
*
آنچه همیشه مایهی تاسف آدم میشود کسب عادتهای بیهوده است. / ص 92
*
بدبختی آدمی آن وقتی نیست که پی ببرد هیچ چیز نمیتواند یاریش کند ـ نه مذهب، نه غرور، نه هیچ چیز دیگر ـ بدبختی آدمی آن وقتی است که پی ببرد به یاری نیاز ندارد. / ص 95
*
روزگاری بود که آقایی آدم به کتابهایش بود؛ این روزها به کتابهایی که برنگردانده... / ص 96
*
در جایی که آدم نمیخواهد کاری بکند، بدنش حقه سوار میکند و به انجام آن میکشاندش، آن هم غافلگیرانه. / 99
*
از آن به بعد باورم شده است که خدا نه تنها نجیبزاده و ورزشکار است، بلکه اهل کنتاکی هم هست. / ص 107
*
هر آدم زندهای بهتر از هر آدم مردهای است اما هیچ آدم زنده یا مردهای آنقدرها بهتر از هر آدم زنده یا مردهی دیگر نیست. / ص 119
*
انسان مساوی است با حاصل جمع بدبختیهایش. ممکن است گمان بری که روز عاقبت بدبختی خسته میشود، اما آن وقت خودِ زمان مایهی بدبختیات خواهد شد. / ص 122
*
به گمانم آدمها، که اینقدر خودشان و دیگران را با کلمات فرسوده میکنند، دستکم در این مورد همداستانند که دم فرو بستن نشانهی عقل است... / ص 137
*
پدرمان میگفت انسان حاصل جمع تجربههای اقلیمیاش. انسان حاصل جمع آن چیز تو. مسئلهای با خواس ناخالص که به طرز ملالت آوری به صفر غیرمتغیر میرسد: بنبست غبار و آرزو. / ص 143
*
مادرمان متوجه نبود که پدرمان به ما میآموخت که تمام انسانها انبوهههایی بیش نستند لعبتکهایی کاه آگن که از تودههای زباله پرتاب شدهاند جایی که تمام لعبتهای قبلی را انداخته بودند و کاه از کدام زخم در کدام سو جاری است و او به خاطر من نبود که [بر صلیب] جان داد. / ص 202
*
من به استحقاق آدمها نگاه میکنم نه به مذهب یا چیز دیگرشان. / ص 219
*
بهنظر من پول ارزشی ندارد. ارزشش به چهجور خرج کردنش است. مال هیچ کس نیست، پس این چه کاری است که آدم بخواهد آن را جمع کند. پول فقط مال کسی است که بتواند بگیرد و نگهش دارد. / ص 222
*
من هم مثل همه کس تعصب کس و کار خودم را دارم گیرم که هییچ وقت نفهمیدم از کجا آمدهاند. / ص 252
*
معلومم شده که وقتی کسی توی خطی میافتد بهترین کار این است که کاری به کارش نداشته باشی. وقتی هم کسی به کلهاش میزند که به خاطر خیر و صلاح تو چغلیات را بکند، خداحافظ شما. خوشحالم از آن جور وجدانها ندارم که مجبور باشم دائما مثل تولهسگ مریض ازش مراقبت کنم. / ص 258
*
عجیب است که هر دردی که داشته باشی، مردها بهات میگویند داندانهایت را بده معاینه کنند و زنها بهات میگویند زن بگیر. / ص 280

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر