۵.۱۰.۹۲

ابشالوم، ابشالوم


 ابشالوم، ابشالوم | ویلیام فاکنر | صالح حسینی | ناشر: نیلوفر | چاپ سوم 1390 | 9000 تومان | 413 صفحه، رقعی
***

آنوقت‌ها هنوز رایج نشده بود که برای اصلاح خطا به آن پشت کنند. | ص 37
*
گویی که خانه‌ها به راستی از شعور و شخصیت و خصلتی برخوردارند که اکتسابی نیست، یعنی آنها را از آدم‌هایی که نفس می‌کشند یا داخل خانه‌ها نفس می‌کشند کسب نکرده‌اند، بلکه در فطرت چوب و خشت است یا شخص یا اشخاصی که نقشه‌ی آنها را در ذهن می‌ریزند و بنایشان می‌کنند، روی چوب و خشت به وجود می‌آورند. | ص 97
*
فقط به کسی رشک می‌بریم که می‌دانیم به هیچ‌وجه از ما برتر نیست بلکه اگر هم باشد به تصادف چنین شده است و اگر بخت مدد کند روزی ما هم به این برتری دست می‌یابیم. | ص 109
*
... علاوه بر رفتن به استقبال گرفتاری و دردسر، گاهی به سرش می‌زد و آن را به وجود می‌آورد. اما این بار دست روی دست گذاشت و گرفتاری بر سرش آمد... | ص 119
*
آری، ماتم نمی‌ماند، از بین می‌رود: این را می‌دانیم ـ اما از غده‌های اشک بپرس ببین اشک‌افشاندن را از یاد برده‌اند ـ | ص 161
*
چیزهایی برایمان پیش می‌آید که عقل و حواسمان به خود نمی‌پذیرد، همانطور که گاهی شکم چیزی را نمی‌پذیرد که ذائقه پذیرفته است، و قوه ی هاضمه نمی‌تواند آن را هضم کند ـ پیشامدهایی، گویی به واسطه‌ی دستِ دخالت‌گرِ نامحسوسی، برجا میخ‌کوبمان می‌کند، همچون ورقه‌ای شیشه که از میان آن، جملگیِ حوادث بعدی، انگار در خلاء بی‌صدایی، در برابر چشم ما بیرون می‌آید و محو می‌شود، ناپدید می‌شود، از بین می‌رود و ما را بی‌حرکت و بی‌عمل و ناتوان و میخ‌کوب برجای می‌گذارد و جان‌به‌سرمان می‌کند ـ | ص 169
*
روزی از روزها او نبود. بعد او بود. بعد او نبود. آن هم چه کوتاه، چه سریع، چه گذرا. | ص 170
*
چون احتیاج که در کار بیاید وسواس‌های ظریف گوناگون مربوط به آبرو و غرور را از رفتار ما می‌زداید. | ص 171
*
... دیوانه و در عین حال نه آنقدر دیوانه. چون در شرارت مصلحتی در کار است: دزد و دروغگو و آدمکش قوانینی دارند که از قوانین فضیلت سریع‌تر است. | ص 184
*
در جنون، حتی در شوریدگی، چیزی هست که خود شیطان هم، انگشت به دهان از دستکار خویش، از آن می‌گریزد، و خدا به چشم ترحم به آن نگاه می‌کند... | ص 184
*
چیزهایی هست که سه کلمه درباره‌ی آنها گفتن از سرشان زیاد است و سه هزار کلمه هم کفاف گفتن آن را نمی‌کند. | ص 185
*
...من آن خورشید بودم که خیال می‌کردم او از من غافل نیست بلکه نابهوش و پذیراست، مانند زائر از باتلاق رهیده‌ای که از نو زمین را حس می‌کند و مزه‌ی خورشید و روشنایی را می‌چشد و بر هیچ‌یک وقوف ندارد جز بر نبود تاریکی و باتلاق... | ص 186
*
... وقت ازدواجم رسیده بود، آن هم در زمان و مکانی که بسیاری از مردان جوان مرده بودند و زنده مانده‌ها هم یا پیر یا زن‌دار بودند یا خسته، آنقدر خسته که حال عشق نداشتند... | ص 187
*
همیشه بر من چنین نموده است که تنها مرگ بی‌درد لابد آن مرگی است که با شگفتی و خشونت و به اصلاح از عقب، شعور را از آدم بگیرد، چون اگر مرگ اصلا چیزی ورای حالت عاطفی کوتاه و خاص عزادار باشد، لابد حالت عاطفی کوتاه و خاص مایه‌ی عزا هم هست. و اگر برای شعور بالاتر از یک کودک یا آدم ابله چیزی باشد دردناک‌تر از رویارویی آهسته و اندک‌اندک با آنچه پس از دوران دیرپای حیرت و هراس یادمان داده‌اند به چشم غاییت نابرگشت و بی‌قعر به آن نگاه کنیم، از آن خبر ندارم. | ص 192 و 193
*
همیشه آنچه عقوبت را به فرجام می‌رساند فریاد برمی‌انگیزد، و آنچه آخرین سکوت را برمی‌انگیزد در سکوت پیش می‌آید. | ص 205
*
خیال می‌کردم چیزهایی هست که چون زمانی اهمیت داشت هنوز هم اهمیت دارد. ولی اشتباه می‌کردم. هیچ‌چیز اهمیت ندارد الا دَم زدن و دَم برآوردن و زنده بودن و وقوف به زنده بودن. | ص 229
*
بیزاری خوش اقبال‌ها از اقبال بیشتر از بداقبال‌هاست و نمی‌توانند از آن بهره‌ای برگیرند و امتیازی به دست آورند یا حس کنند چیزی بیش از اقبال به آنها داده است. | ص 249
*
درباره‌ی سرنوشت آدمی (یا درباره‌ی خود آدم) چیزی هست که سبب می‌شود سرنوشت خود را به قد و قامت او در آورد، مثل لباسش... | ص 268
*
در جایی که مردی بر این نظر باشد که زنی تحقیرشده و اهانت دیده و خشمگین را می‌توان با منطق خرید، بر این نظر هم خواهد بود که با پول هم می‌توان از خر شیطان پایینش آورد | ص 292
*
... هیچ مردی پدر ندارد و هرچه هست چهره‌های مادر است که می‌پرورد... | ص 323
*
در جایی که نفرت شدید باشد حاجتی به امید نیست چون نفرت کفایت قوت را می‌کند. | ص 328
*
وقتی کسی غرورش به آن اندازه باشد که فروتنی کند، لازم نیست خایه‌مالی کند | ص 354
*
جنگ‌ها را گاهی برای یگانه هدف رفع و رجوع کردن دشواری‌ها و نارضایی‌های جوانان ایجاد می‌کنند. | ص 362
*
زن‌ها درباره‌ی تقریبا هرچیزی دیگری غرور و آبرو نشان می‌دهند الّا درباره‌ی عشق | ص 367
*
در جایی که آدم خدا نداشته باشد و احتیاجی هم به غذا و لباس و سرپناه هم نداشته باشد، آن‌وقت دیگر جایی نیست که آدم به خاطر شرف بالا برود و برآن چنگ بزند و بالان شود. و در جایی که شرف و غرور نباشد، هیچ چیز اهمیت ندارد. | ص 375
*
وقتی پای باختن به میان می‌آید، رهاکردن جربزه می‌خواهد | ص 376
*
+ در بیست سالگی سنم بیشتر از آدم‌هایی است که مرده‌اند.
- خیلی از آدم‌ها هم بیست و یک ساله نشده مرده‌اند. | ص 406

۲۵.۶.۹۲

آئورا - کتاب صوتی

نويسنده: کارلوس فوئنتس
مترجم: عبدالله کوثری
راوی: مصطفی


راوی: مصطفی     زمان کل: ۱ ساعت ۱۱ دقیقه

«آئورا» نوشتهٔ کارلوس فوئنتس نویسندهٔ معاصرِ مکزیکی، یکی از معدود قصه‌های خوب، با  زاویهٔ دید دوم شخص است که به سبکِ بومی و ویژهٔ نویسندگانِ آمریکای لاتین یعنی «رئالیسم جادویی» به رشتهٔ تحریر درآمده است. اثرِ دیگرِ فوئنتس با این سبکِ روایت، «مرگ آرتیمیو کروز» است که به اعتقادِ منتقدانِ ادبی از بهترین آثارِ وی به شمار می‌رود. آئورا، داستانی در  پنجاه و هفت صفحه‌ است که خواندنش بیش از یکی دو ساعت طول نمی‌کشد؛ داستانِ عجیبِ یک تاریخ‌دانِ جوان که با پیشنهاد کارِ عجیب و پرمنفعتِ یک پیرزن روبه‌رو می‌شود. فلیپه منترو -تاریخ‌دانِ جوان- قرار است خاطراتِ ژنرال یورتنه همسرِ فقیدِ پیرزن را تدوین، بازنویسی و سپس چاپ کند. فلیپه که در خانه‌ای قدیمی و همیشه تاریک سکنی گزیده است، با پیرزن و برادرزادهٔ جوانش -آئورا- زندگی می‌کند. داستانِ اصلی از اولین ملاقات با آئورا شروع می‌شود و تا آخرِ کتاب خواننده را با خود می‌برد.
فضاسازیِ داستان، از آن‌جا که همواره خواننده موردِ خطاب قرار می‌گیرد، بسیار تأثیرگذار است. از این جهت، خواننده با قهرمانِ داستان خیلی زود شروع به هم‌ذات‌پنداری می‌کند. گویی خود را در خانه‌ای تاریک و قدیمی در مرکزِ مکزیکوسیتی می‌یابد که ناخواسته درگیرِ ماجرایی عشقی شده است و بینِ تعهدِ حرفه‌ای و جذبهٔ عشقیِ خود دچارِ کشمکش است. روایتِ داستان ساده است. این سادگی ممکن است خواننده را به غلط بیندازد. روایت ساده، لزوماً داستان را ساده نمی‌کند. اتفاقاً داستان بسیار پیچیده است؛ پیچیدگیِ خاصِ داستان‌های مجیکِ رئال که تا آخرِ داستان اصلاً معلوم نمی‌شود قضیه چیست و داستان از چه قرار است! از این بابت توصیه می‌کنم از خواندنِ دوبارهٔ کتاب پرهیز کنید و بدانید که حالتِ گیجی پس از اتمامِ خواندنِ کتاب، فقط مختصِ شما نیست. علاوه بر اقتضائاتِ ویژهٔ سبکِ رئالیسم جادویی، خلاقیتِ ادبیِ فوئنتس همان چیزی است که شما را دچار گیجی و سردرگمی می‌کند. باید کمی صبر کنید تا با ته‌نشین شدنِ داستان در لایه‌های عمیق‌ترِ ذهنتان، چیزهای بیش‌تری دستگیرتان شود. توضیحات تکمیلی و اطلاعات دانلود را می توانید در ادامه مشاهده کنید.
ترجمهٔ کتاب روان نیست، ولی خوب است. شاید تعهدِ مترجم در وفاداری به متنِ اصلی باعثِ این موضوع شده باشد. برخلاف ترجمه‌های امروزی که آثارِ آفرینشِ ادبی و پیچیدگی‌های شیرینِ هنریِ داستان را فدای روانیِ متن و سهل‌خوانیِ کتاب می‌کند، آئورا در ترجمه پیچیدگی‌های ادبی را در توصیفاتِ بدیع از صحنه‌ها و فضاهای رازآلودِ روحانی و معنوی حفظ کرده است.با تمام شدنِ داستانِ آئورا به بخشِ پیوست می‌رسیم. پیوستِ کتاب نوشته‌ای است از فوئنتس با عنوان «چگونه آئورا را نوشتم»؛ مجموعه‌ای پراکنده از خاطراتِ فوئنتس در مکزیک و پاریس، و تأثیراتِ فیلم، موقعیت‌ها و اشخاصِ مختلف در شکل‌گیری این داستان. خواندن این قسمت نشان می‌دهد که چگونه یک نویسنده از زباله برق تولید می‌کند.خواندنِ داستانِ کوتاهِ پنجاه و هفت صفحه‌ایِ آئورا در آخرِ هفته می‌تواند تجربهٔ جدیدی باشد. تجربه‌ای دلپذیر برای از بین بردنِ رخوت و کسالتِ ذاتیِ روزهای تعطیلِ آخر هفته.

از متن کتاب:
آگهی را در روزنامه می‌خوانی. چنین فرصتی هر روز پیش نمی‌آید. گویی خطاب به هیچ‌کس نیست مگر تو. حتی متوجه نیستی که خاکسترِ سیگارت در فنجان چایی که در این کافهٔ ارزانِ کثیف سفارش داده‌ای، می‌ریزد. بارِ دیگر می‌خوانی‌اش، «آگهی استخدام: تاریخ‌دانِ جوان، جدی، باانضباط،  تسلط بر زبانِ فرانسهٔ محاوره‌ای» کسی که مدتی در فرانسه زندگی کرده باشد، مقدم است… «چهار هزار پسو در ماه، خوراک کامل، اتاقِ راحت برای کار و خواب» تنها جای نام تو خالی است. این آگهی باید دو کلمهٔ دیگر هم می‌داشت، دو کلمه با حروفِ سیاه بزرگ: «فلیپه مونترو» مورد نیاز است. فلیپ منترو، بورسیه سابق در سوربن، تاریخ‌دانی انباشته از اطلاعاتِ بی‌ثمر، خو کرده به کند و کاو در لابه‌لای اسنادِ زردشده، آموزگارِ نیمه وقتِ مدارسِ خصوصی، نهصد پسو در ماه.

دانلود با لینک مستقیم:


۲۴.۶.۹۲

شش شخصیت در جست‌جوی نویسنده


شش شخصیت در جست‌جوی نویسنده | لوئیجی پیراندلو | بهمن فرزانه | ناشر: کتاب پنجره | چاپ دوم 1390 | 5000 تومان | 116 صفحه، رقعی
***

زندگی مملو از مسائل پوچ است و آنقدر عجیب و غریب هستند که به نظر می‌رسد واقعیت ندارند. ولی در واقع واقعیت دارند. | ص 19
*
طبیعت از خیال‌بافی خود بشر استفاده می‌کند تا «آفرینش» خود را بالاتر برده و آن را به بهترین نحوی ادامه ادامه دهد. | ص 21
*
کسانی که سعادت این را دارند که «شخصیت» زنده خلق شوند، می‌توانند حتی مرگ را به مسخره بگیرند. چون تا ابد زنده می‌مانند، مرگی برای آنها وجود ندارد. بشر می‌میرد، خود نویسنده می‌میرد، یعنی خالق آن شخصیت‌ها ولی مخلوق آن نویسنده هرگز نمی‌میرد و برای زندگی جاودانی احتیاجی هم به امتیازات خارق‌العاده‌ای ندارد. | ص23
*
بدبختی درست در همین نهفته است. در کلمات! | ص 34
*
زن، چنین است. به ما نگاه می‌اندازد، خودش ما را به سمت خود جذب می‌کند، دعوت می‌کند. او را قاپ میزنی. ولی به محضی که او را در آغوش گرفتی بلافاصله چشمانش را می‌بندد. خود را در اختیار خود می‌گذارد، علامت این است که می‌خواهد به مرد بگوید: «تو هم چشمانت را ببند. مثل من کور بشو.» | ص 43 و 44
*
یک واقعیت مثل یک کیسه خالی می‌ماند. سرپا نمی‌ایستد. برای این‌که بتوان آن را سرپا نگاه داشت باید منطق و احساساتی که آن را به وجود آورده است را در آن گنجاند. | ص 44
*
همان‌قدر نقشی را بازی کرده‌ام که زندگی به من واگذار کرده بوده است و یا نقش کسی را که دیگران به من تحمیل کرده‌اند. | ص 51
*
هر کسی یک زندگی «درونی» دارد و دلش می‌خواهد آن را از «بیرون» نشان دهد. ولی اشکال درست در همین‌جا است. می‌توان فقط همان «اندک» را بیرون کشید که به بقیه مربوط می‌شود و در ضمن باید کاری کرد که بقیه در همان «اندک» بتوانند آنچه را که در «درون» وجود دارد، درک کنند. البته خیلی آسان می‌شد اگر هر شخصیتی می‌توانست با یک سخنرانی بیاید و تمام آنچه را که در «درون» دارد، «بیرون» بریزد. | ص 86 و 87
*
برای کسی که سقوط می‌کند، مسئولیت تمام گناهان دیگری که در پی آن پیش می‌آید تقصیر همان اولی است. غیر از این است؟ | ص 87
*
بهتر است سرکار هم چندان به «واقعیت» خود اطمینان نداشته باشید، به آنچه امروز تنفس می‌کنید، لمس می‌کنید. چون آن‌هم درست مثل گذشته، فردا تبدیل به «تخیلات» خواهد شد. | ص 98
*
نویسندگان اغلب رنج شخصیت‌های خود را پنهان می‌کنند. | ص 99
*
وقتی شخصیتی آفریده می‌شود، بلافاصله از نویسنده خود فاصله می‌گیرد، مستقل می‌شود. بقیه می‌توانند او را در موقعیت‌های دیگری ببینند که نویسنده به فکرش نرسیده است. و در نتیجه «معنی» دیگری بدان داده می‌شود که نویسنده هرگز به عقلش نرسیده بوده است. | ص 99 و 100

۳۰.۵.۹۲

زندگی گالیله


زندگی گالیله | برتولت برشت | عبدالرحیم احمدی | نشر نیلوفر | چاپ هشتم 1390 | 6500 تومان | 285 صفحه، رقعی
***

ساگردو: گالیله، می‌بینم که به راه خطرناکی می‌روی. شبی که انسان حقیقت را کشف می‌کند، برایش شب شومی است. لحظه‌ای که انسان به عقل نوع بشر ایمان می‌آورد، لحظه خیرگی است. عاقبت کسی که در این نور خیره‌کننده به‌جای چشم بستن با چشم باز حرکت کند،  چیست؟ هیچ؛ به چاه افتادن. چطور صاحبان قدرت کسی را که بر حقیقت آگاه است ـ هر چند حقیقتی باشد در دورترین ستاره‌ها ـ آزاد می گذارند؟ | ص 163
*
حقیقت فرزند زمان است نه فرزند مقامات. | ص 175
*
برد با من نبود، با عقل بود. | ص196
*
باید با زمان خود پیش رفت. همه‌اش نمی‌شود در طول ساحل راه رفت، یک‌بار هم باید دل به دریا زد. | ص 199
*
ببینید آقایان، ممکن است که انسان حرکت ستارگان را بد بفهمد، ولی این امکان هم هست که انجیل را بد بفهمد! | ص 204
*
ریشه اعتقاد آنجا خشک می‌شود که بخواهند تحمیلش کنند. | ص 205
*
حقیقت همان اندازه رایج خواهد شد که ما رواجش بدهیم. پیروزی عقل چیزی نیست جز پیروزی عقلا. | ص 217
*
آنکه حقیقت را نمی‌داند فقط بی‌شعور است، اما آنکه حقیقت را می‌داند و آن را دروغ می‌نامد، تبهکار است. | ص 221
*
یکی از علل فقر علوم، اغلب تصور بسیار دانستن است. هدفشان این نیست که به روی حکومت بی‌پایان در بگشایند بلکه می‌خواهند بر خطای بی‌پایان نقطه ختمی بگذارند. | ص 226
*
من می‌توانم به‌جای آنکه آثارم را برای گروه معدودی به زبان لاتین بنویسم، به زبان عامه مردم بنویسم. برای افکار جدید، ما به مردمی احتیاج داریم که با دست‌هاشان کار می‌کنند. وگرنه کیست که آرزوی دانستن علل همه چیز را داشته باشد؟ آنهایی که نان را فقط سر سفره می‌بینند، هرگز نمی‌خواهند بدانند چطور پخته می‌شود. چنین موجوداتی بیشتر ترجیح می‌دهند خدا را شکر بگزارند تا نانوا را. اما کسانی که نان می‌پزند می‌دانند که هیچ‌چیز حرکت نمی‌کند مگر اینکه به حرکتش آورده باشند. | ص 233
*
شما که به عرصه مشاهده پا می‌گذارید، دامن امید را رها کنید. | ص 235
*
آندره‌آ: بدبخت کشوری که قهرمان ندارد.
گالیله: بدبخت کشوری که به قهرمان احتیاج دارد. | ص 263
*
شاهزاده‌ها و کشیش‌ها و مالکان بزرگ، اکثریت مردم را در پس پرده‌ای از خرافات و حرف‌های کهنه نگاه داشته‌اند؛ این پوشش ظاهر آراسته دسیسه‌های آنها را پنهان می‌کند. قدمت فقر مردم به قدمت عمر کوه‌ها می‌رسد. از بالای منابر ندا درمی‌دهند که فقر مثل کوه پابرجاست. هنر جدید شک ما مردم را شیفته می‌کرد. | ص 277
*
به عقیده من تنها هدف علم در این است: سبک کردن بار زندگی انسان. | ص 278
*
گرداب بین آدم‌ها و شما [دانشمندان] ممکن است روزی چندان وسیع شود که در جواب فریاد شادی شما در قبال پیروزی جدید، فریاد وحشتی از سراسر جهان بلند بشود. | ص 278
*
علمای مذهبی ناقوس‌های خود را دارند و ما خنده‌هایمان را.
*
آندره‌آ به گالیله: ما گفتیم که دست‌های شما آلوده است و شما می‌گوئید دست‌های آلوده به از دست‌های خالی!
*
طی چهل سال عمل و رفتار آدم‌ها به من یاد داد که آنها میانه‌ای با عقل ندارند. دم سرخ رنگ ستاره‌ی دنباله‌ داری را به آنها نشان بده، دل‌شان را از ترس پر کن، می‌بینی که آشفته و سراسیمه از خانه‌هاشان بیرون می‌ریزند، و درهم بر هم چنان می‌دوند که قلم پاشان بشکند. ولی بیا و به آن‌ها حرف معقولی بزن، و به هزار دلیل ثابتش کن، می‌بینی که فقط به ریشت می‌خندند.
*
بازرس: اصلا چه نیازی به قوانین جدید درباره سقوط اجسام هست وقتی در کشوری فقط قوانین به زانو افتادن مهم و معتبر باشند؟

۳.۵.۹۲

شوایک سرباز پاک‌دل



شوایک سرباز پاک‌دل | یاروسلاو هاشک | ایرج پزشک‌زاد | انتشارات کتاب زمان | چاپ دوم 1383 | 2000 تومان | 255 صفحه، رقعی
***

واقعا هیچ نمی‌فهمم چرا دیوانه‌ها از جای به این خوبی گله دارند. دارالمجانین خانه‌ای‌ست که در آن آدم می‌تواند لخت مادرزاد بگردد، مثل یک شغال زوزه بکشد، تا دلش می‌خواهد عصبانی بشود و هر قدر و هرچیزی را بخواهد گاز بگیرد. اگر آدم جرئت می‌کرد توی خیابان یک همچه کارهایی بکند همه‌ی مردم زهره‌شان را می‌باختند، ولی آنجا این کارها طبیعی است. آنجا بقدری آزادی وجود دارد که سوسیالیست‌ها هیچوقت حتی خوابش را هم ندیده‌اند. آنجا آدم می‌تواند ادعای خدایی بکند، می‌تواند خودش را باکره‌ی مقدس یا پاپ یا پادشاه انگلیس یا جای هر امپراطوری یا حتی سن‌ونسلاس قالب بزند... | ص 41
*
... بنظر من جهنم جائی است که بجای دیگ‌های کهنه و مد افتاده پر از گوگرد، حالا دیگر در آن دیگ‌های بخار و آب گرم بزرگ تحت فشار گذاشته‌اند. معصیت‌کاران را در مارگارین با آتش ملایم روی اجاق بری سرخ می‌کنند و بعد هزاران سال لای منگنه می‌گذرند، دندان‌سازها مامورند که آنها را به دندان قروچه بیندازند، ناله‌ها و فریادهای آنها را روی صفحه گرامافون ضبط می‌کنند و صفحه‌ها را برای شادی روح و انبساط خاطر نیک‌بختان به بهشت می‌فرستند. در بهشت از گلابدان‌ها به سر و روی مرردم اودکلنی می‌پاشند ولی آنجا به قدری موزیک برامس می‌زنند که آدم از موسیقی حالش بهم می‌خورد و آرزوی جهنم یا برزخ می‌کند. فرشته‌ها روی کفلشان یک ملخ طیاره کار گذاشته‌اند که بال‌هایشان زیاد خسته نشوند. | ص 161
*
یک‌دفعه توی ویترین استانک ِ چای فروش یک آینه‌ی دق گذاشته بودند، وقتی آدم توی آن خودش را نگاه می‌کرد، از خودش اُقش می‌گرفت. | ص 239
*
بنظر من آدم باید انصاف داشته باشد. آدمیزاد جایزالخطاست. آدم هرچقدر هم مواظب باشد باز اشتباه می‌کند. پزشک‌های قانونی هم آدم‌هایی مثل ما هستند، آنها هم مثل ما اشتباه می‌کنند. یکدفعه، نصف شب بود، داشتم برمی‌گشتم خانه ام یکباره، حدود پلی که از روی رودخانه درنوسل می‌گذرد یک آقایی به من حمله کرد. با یک ضربت باتون مرا کله پا کرد. بعد چراغ قوه‌اش را روشن کرد و نور به صورتم انداخت و بعد گفت: «بازهم عوضی گرفتم این نیست!» از این اشتباهش بقدری عصبانی شد که یک لگد هم به پشت من زد. اما این طبیعت آدم‌هاست: آدم تا زنده است اشتباه می‌کند!
*
- آيا به آخر دنيا اعتقاد داريد؟
شوايك بدون توجه زياد جواب داد:
اول بايد اين آخردنيا را ببينم بعد بگويم اعتقاد دارم يا نه. ولي اينقدر مي‌دانم كه اين موضوع امروز و فردا نيست و خيال نمی‌كنم من تا آن‌موقع زنده باشم.
*
همينطور است، آقای محترم. وجدان من زير بار سنگينی است. اگر جسارت نباشد ممكن است حتی از وجدان شما هم سنگين‌تر شده باشد.
*
هر کسی ممکن است اشتباه بکند. هر اندازه دانا باشد یا نفهم، نابغه باشد یا خر بی‌شعور باز از اشتباه معاف نیست. حتی وزراء هم اشتباه می‌کنند.
*
... در اين محيط عشق ارزان قيمت، نيكوتين و الكل همه مي‌خواستند به اين كلام مشهور جامه عمل بپوشانند:
دنيا پس از مرگ من، چه درياچه سراب!
*
همیشه بنام یک الوهیت نیکوکار، پرداخته تخیل آدمیان، است که قتل عام بشریت بینوا را تدارک می‌بیند. فینیقی‌ها پیش از قطع گردن یک اسیر جنگی، مراسم مذهبی خاصی بجا می‌آوردند، مراسمی بسیار شبیه به آنچه اعقاب آنها چند هزار سال بعد، پیش از جنگ اجرا می‌کردند.
*

...خفه! وقتی درد دل كنيد كه به شما دستور بدهند! خوب فهميديد؟

۲.۵.۹۲

مرگ در ونیز



مرگ در ونیز | توماس مان | حسن نکوروح | انتشارات نگاه | چاپ دوم 1392 | 6000 تومان | 159 صفحه، رقعی
***

برای آنکه محصول هنری گران‌قدری آناً تأثیر وسیع عمیقی از خود به‌جا بگذارد، باید ارتباط، بلکه توافقی پنهانی میان سرنوشت شخصی آفریننده‌اش، و سرنوشت جمعی نسل معاصر او وجود داشته باشد. | ص 55
*
تقریباً هرآنچه بزرگ است، بزرگی‌اش در ستیز با موانع، ستیز با غم و درد، فقر، تنهایی، ضعف جسمانی، گمراهی به تباهی، هیجانات روحی و هزاران مشکل دیگر به وجود آمده است. | ص 55
*
مشاهدات و تأثرات انسان تنها و خاموش در عین آنکه مبهم‌تر از تأملات اشخاص اجتماعی است، نافذتر نیز هست. افکارش سنگین‌تر و عجیب‌تر است و هرگز نیز از نشانه‌ای از غم بری نیست. صحنه‌ها و مشاهداتی که معمولا به نگاهی، خنده‌ای و اظهارنظری از آن می‌گذردند، افکار او را بیش از آنچه باید به خود مشغول می‌کنند، در سکوت و خاموشی عمق می‌گیرند، به حادثه بدل می‌شوند و به صورت خاطره‌ی پراحساس یک ماجرا درمی‌آیند. از تنهایی زیبایی پدید می‌آید، زیبایی شگفت‌انگیز و افسون‌ساز، شعر. ولی تنهایی نتایج مردود و ناپسندی هم به بار می‌آورد، پوچی ناخوش‌آیند و نامجاز. | ص 78 و 78
*
عاشق خداگونه‌تر از معشوق است، چون خدا در اوست، و در دیگری نیست. | ص 113
*
چه خوب است، که دنیا اثر زیبا را می‌بیند، ولی از موجبات و شرایط خلق آن بی‌خبر است؛ چون پی‌بردن به چشمه‌هایی که نویسنده را از آنها الهام برمی‌خیزد، اغلب مردمان را به پریشانی می‌افکند، به وحشت می‌اندازد و تاثیر هنر والا را از میان می‌برد. | ص 114

۳۰.۴.۹۲

طبل حلبی



طبل حلبی | گونتر گراس | سروش حبیبی | انتشارات نیلوفر | چاپ پنجم 1390 | 793 صفحه، رقعی
***

امروز دیگر قهرمانی وجود ندارد که آدم داستانش را بنویسد، چون دیگر فرد به خود معتقدی باقی نمانده، و اصلا فردباوری برافتاده و انسان تنهاست و تنهایی آدم‌ها همه به هم می‌ماند و هیچ‌کس حق ندارد آن‌جور که خودش می‌خواهد تنها باشد و آدم‌ها آحاد توده‌ای تنها و بی‌نام و بی‌قهرمانند. | ص 12
*
نجوای پروانه و شمع در همه حال آخرین اعتراف است و بخشایشی که در پی دارد چنان‌ست که دیگر هیچ فرصتی برای گناه و مغازله نمی‌گذارد. | ص 56
*
... قابله هم دیگر بند نافم را بریده بود و چاره‌ای جز تسلیم نداشتم. | ص 58
*
بدترین عکس‌ها آنهاست که در خیال، و نه با دوربین و فلش این جور چیزها برداشته می‌شوند یا اگر هم از این وسایل استفاده شود هرگز ظاهر نمی‌شوند. | ص 60
*
هیچ‌چیز بدتر از این نیست که آدم با دل ِ تنگ سفر کند. | ص 61
*
... می‌توانست اطراف را تماشا کند و از احساس خوشایند اما غلط‌‌ انداز آزادی لذت ببرد و این احساسی است که از برج بالاروندگان می‌جویند و ساکنان اتاق‌های زیر شیروانی را خیال‌پرداز می‌کند. | ص 126
*
ما طایفه کوچکان حق نداریم جزو تماشاگران باشیم. جای ما روی صحنه و میان میدان است. ما باید نمایش بدهیم و بازی را هدایت کنیم. اگر نکنیم دیگران مارا به بازی می‌گیرند و این دیگران سیلی زدن را به نوازش ترجیح می‌دهند. | ص 152
*
مقاومت واژه‌ایست که خیلی مد شده است. همه صحبت از روح مقاومت و حلقه‌ها یا سلول‌های مقاومت می‌کنند و حتی می‌گویند که باید کوشید و میدان مقاومت را به درون خود انتقال داد و این کار را مهاجرت به درون می‌نامند. | ص 165
*
گرچه طبل بینوای من به کشتن مادرجانم متهم و درنتیجه منفور بود من دل از آن نمی‌کندم. دلبستگیم به آن شدیدتر می‌شد. زیرا برخلاف مادرجانم که مُرد مردنی نبود. ممکن بود نو شود یا احیانا هیلانت یا لاوبشاد ساعت ساز تعمیرش کنند. طبل من درد دل مرا خوب می‌فهمید و جواب درست را به سوال‌های من او می‌داد. خود را به من بند می‌کرد، همانطور که من به آن بند بودم. | ص 233 و 234
*
... هیچ زخمی در سمت پیشین اندام او که هدفی نمایان و سهل‌الوصول برای تیغ بدخواهان بود دیده نمی‌شد. او فقط از پشت زخم‌پذیر بود. دسترسی به او فقط از پشت سر ممکن بود. کاردها و ضامندارهای فنلاندی و لهستانی و دشنه‌های بارکشان بندر و سربازان کشتی‌های آموزش فقط بر پشت او نقش می‌گذاشتند. | ص 240
*
انگار مستراح تنها جایی بود که آدم می‌توانست آزاداندیش باشد و برای همیشه آزاد بماند. | ص 244
*
اما دست‌گرم‌کن کاری با سیرکردن شکم نداشت و اسباب تجمل بود و تجمل سبکسریست و سبکسران عاقبت سر از زندان در می‌آورند. استدلال خاله تروچینسکی به همین سادگی بود. | ص 249
*
من امروز پی برده‌ام به اینکه چیزها همه نگاه می‌کنند و هیچ چیزی نادیده نمی‌ماند. حتی کاغذهای دیواری اتاق حافظه‌شان بهتر از مال آدم‌هاست. فقط خدای بزرگ نیست که همه چیز را می‌بیند. صندلی گوشه آشپزخانه یا چوب رختی به دیوار آویخته یا زیرسیگاری تا نیمه انباشته یا پیکره چوبین زنی نیوبه نام کفایت می‌کند که همه کارهای ما به گواه شهود عینی برملا شوند و چیزی فراموش نشوند. | ص 260
*
مصیبت چکمه‌هایی می‌پوشید که پیوسته زمخت‌تر می‌شد و قدم‌هایی پیوسته بلندتر و پرصداتر برمی‌داشت تا همه‌جاگیر شود. ... . آخر مصیبت را نمی‌شود در سرداب به زنجیر کشید. در سرداب هم که باشد همراه با فاضلاب به لوله‌کشی نفوذ می‌کند و از لوله‌های گاز به همه جا سر می‌کشد و به همه خانه‌ها وارد می‌شود و مردم که دیگ‌شان را بار می‌گذارند روح‌شان هم خبر ندارد که غذاشان با آتش مصیبت پخته می‌شود. | ص 266
*
زود باوران به بابانوئل اعتقاد داشتند، اما بابانوئل در حقیقت مامور گاز از کار درآمد. | ص 274
*
اما بازیچه‌فروش مرا از من گرفتند و با این کار می‌خواستند نقش بازیچه را از جهان پاک کنند. | ص 277
*
انتظار طولانی آموزنده است. اما ممکن نیز هست که شخص منتظر را بر آن دارد که صحنه استقبال از طرف را چنان به تفصیل در خیال بپروراند که هرگونه اثر خوشایند دیدار بی‌خبر را خنثی کند. | ص 291
*
... به پشت سپر بی‌خبری پناه می‌جویم و باید دانست که این بهانه بی‌خبری آن روزها مد شده بود و حتی امروز کلاه قشنگی‌ست که با بسیاری کله‌ها جور است و روهای بسیاری را سفید می‌کند. | ص 333
*
هنگامی که کسی یا چیزی از دردی در عذاب است و با رنج بسیار به سوی پایان کار پیش می‌رود ناظری که شاهد رنج اوست می‌کوشد تا از عمر آن رنج بکاهد و پایان کار را بشتاباند. | ص 348
*
... به یک حرکت به تندی روی پله‌های نردبان قرار گرفتم و شروع به پایین آمدن کردم و از یک‌یک پله‌های نردبان گواهی گرفتم که فقط برای بالا رفتن درست نشده‌اند و انسان می‌تواند اگر بخواهد از آنها پایین هم بیاید و سکوی پرش را فرونجسته نیز می‌توان ترک کرد. | ص 519
*
گورستان‌ها همیشه بر من جاذبه اعمال کرده‌اند. شسته و رفته و صادقند. در آنها منطقی مردانه سرزنده می‌بینم. آدم در گورستان جسور می‌شود و جرأت گرفتن تصمیم پیدا می‌کند. در گورستان است که خط پیرامون زندگی ـ منظورم البته حاشیه قبرها نیست ـ آشکار می‌شود و به بیان دیگر زندگی معنا می‌یابد. | ص 586
*
وقتی آدم هر روز ساعت‌ها روی یک نیمکت بنشیند عاقبت خود چوب می‌شود و احتیاج به برقراری ارتباط با دیگران را احساس می‌کند: با پیرمردانی که فقط وقتی هوا آفتابی است آفتابی می‌شوند و با پیرزنانی که از فرط پیری مثل زمان جوانی سروزبان‌دار می‌گردند... | ص 621
*
هنرمند متهم می‌کند، بیان می‌کند، عشق می‌ورزد! هنر یعنی نبرد میان زغال طراحی و کاغذ سفید و له شدنش بر سینه آن. | ص 622
*
هر غذایی را اگر زیاد و با شتاب بخوری گاه برمی‌گردانی ولی بعد دوباره آن را گوارا می‌یابی و چه شیرین! به قدری شیرین که همان دل آشوبه‌ای که در پی دارد مطبوع می‌شود و این محکی است برای اصالت عشق. | ص 663
*
... ولی در پیازانبار شمو این جور خوراک‌ها پیدا نمی‌شد. اصلا آنجا خوراکی نبود و اگر کسی گرسنه می‌بود می‌بایست به رستوران دیگری مثل فیشل برود نه به پیازانبار. زیرا در پیازانبار فقط پیاز خرد می‌شد. می‌پرسید چرا؟ برای اینکه اینجا پیازانبار بود نه رستوران و نظیرش هیچ‌جا نبود زیرا پیاز، خاصه پیاز خرد شده وقتی خوب نگاه می‌کردند... ولی مهمانان شمو هرقدر هم که نگاه می‌کردند، هر قدر هم که چشم می‌دراندند چیزی نمی‌دیدند، یا دست کم عده‌ای از آنها چیزی نمی‌دید زیرا اشک جلو چشمانشان را گرفته بود. البته نه از دردمندی دل‌هاشان، زیرا هیچ معلوم نیست که چون دل دردمند شد چشم اشکبار شود. بعضی هرگز موفق نمی‌شوند حتی قطره اشکی بیفشانند، خاصه طی این دهه و چند دهه اخیر به این دلیل است که قرن ما بعدها قرن خشک‌چشمان نام خواهد گرفت. گرچه همه جا درد بسیار است و درست به دلیل همین قحط اشک بود که کسانی که دستشان به دهانشان می‌رسید به پیازانبار می‌رفتند و تخته‌ای به شکل خوک با ماهی و یک کارد آشپزخانه به هشتاد فنیگ کرایه می‌کردند و یک پیاز عادی که در هر آشپرخانه‌ای پیدا می‌شود به قیمت دوازده مارک می‌گرفتند تا آن را روی تخته خرد و خردتر کنند تا آب پیاز مرادشان را برآورد. می‌پرسید مگر مرادشان چه بود؟ مرادشان همان بود که این دنیا با همه دردهای سیاهش برنیاورده بود و آن جاری شدن اشک بود. | ص 708

۱۵.۴.۹۲

عقاید یک دلقک



عقاید یک دلقک | هاینریش بل | محمد اسماعیل‌زاده | نشر چشمه | چاپ سیزدهم 1388 | 6500 تومان | 353 صفحه، رقعی
***

مدت‌هاست با خودم عهد کرده‌ام دیگر با کسی راجع به پول و هنر حرفی نزنم. هروقت این دو مقوله کنار هم قرار گیرند، هرگز نمی‌توان انتظار حفظ تعادل را داشت: برای هنر، یا کمتر از آنچه درخورش است پرداخت شده و یا بیشتر از آن. | ص 49
*
مردم یا متوجه منظور من می‌شوند یا نمی‌شوند. من یک مفسر نیستم. | ص 50
*
من از او پرسیده بودم که: "ثروتمند بودن را چگونه تفسیر می‌کنید؟" و برافروخته شدم. او نگاه تندی به من انداخت و با ناراحتی گفت: "گوش کن جوان، اگر دست از فکر کردن برنداری، کار دست خودت خواهی داد. اگر من هنوز آن‌قدر ایمان و شهامت داشتم که بتوانم در این دنیا کاری انجام دهم، می‌دانی آن‌وقت چه کار می‌کردم؟ گفتم: "نه نمی‌دانم." او که دوباره برافروخته بود گفت: "جامعه‌ای را تشکیل می‌دادم که در آن فقط از کودکان ثروتمند نگهداری و مراقبت شود، چون آدم‌های احمق و بی‌شعوری هستند که همیشه واژه‌ی غیراجتماعی را برای فقرا به‌کار می‌برند." | ص 66
*
جمله‌ی مورد علاقه مادرم این بود: "هرکدام از ما مسائل را از دیدگاه خودش به شکلی متفاوت می‌بیند." دومین جمله‌ی مورد علاقه‌اش این بود: "در اصل من حق دارم که بعضی مسائل را خودم تجزیه و تحلیل کنم." | ص 67
*
تصور می‌کنم حتی چشمان شیطان هم به تیزی چشمان همسایگان نیست. | ص 70
*
انتظارات نابه‌جا، شرم و حیای غلط و شایعات بی‌اساس، همه مسائلی غیرطبیعی هستند. | ص 89
*
گفت: "ترا به خدا دست از این خیال‌پردازی‌ها آشوب‌طلبانه بردارید و واقع‌بین باشید، سعی کنید مثل یک مرد رفتار کنید."
گفتم: " لعنت به این مرد بودن که تمام مشکلات من به خاطر همین است..." | ص 122
*
علت علاقه‌ی من به فیلم‌های مخصوص کودکان زیر شش ساله این است که در این فیلم‌ها رذالت‌های مخصوص بزرگسالان، کینه، زنا و طلاق جایی ندارد. | ص 130 و 131
*
این واقعیت که منتقدان خود قابل انتقاد هستند چیز زیاد بدی نیست، عیب آن است که آنها به برنامه‌ی خود به دید انتقادی نگاه نمی‌کنند و خود را عاری از نقص و اشکال می‌بینند، و این خیلی ناخوشایند است. | ص 213
*
سرنوشتت را در دست بگیر و با استفاده از نیروی خودت بر بدبختی و فلاکت پیروز شو. | ص 218
*
وقتی انسان اشک می‌ریزد نمی‌تواند حضور هیچ‌کسی را در نزدیکی خود تحمل کند. | ص 233
*
انسان باید بعضی کارهای حتی به ظاهر احمقانه را فورا و بدون تفکر و تعمق انجام دهد. | ص 252
*
پیروی از عواطف و احساسات گاه می‌تواند کار دست انسان بدهد و موجبات ناراحتی‌اش را فراهم سازد.
هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت، باید آنها را همان‌گونه که یک بار اتفاق افتاده‌اند، فقط تنها به خاطر آورد. | ص 290
*
هنر کمدی در این نهفته است که ما موقعیت اجتماعی واقعی و حقیقی زندگی انسان‌ها را به شکل انتزاعی و به گونه‌ای که با زندگی روزمره‌شان هیچ تفاوتی ندارد به نمایش درآوریم. | ص 306
*
"هی! اینجا خانه خودت نیست که هرکار خواستی بکنی"، اتهامی که سه معنی دارد، نخست اینکه فرض بر این گذاشته می‌شود که انسان در خانه‌ی خودش رفتارش مثل خوک است، دوم اینکه آدم فقط زمانی احساس خوب و خوشایندی دارد که رفتارش درست مثل یک خوک باشد، و سوم اینکه هیچ بچه‌ای مجاز نیست به هیچ قیمتی به عنوان یک کودک از زندگی لذت ببرد و خود را خوش و شاد احساس کند. | ص 312 و 313
*
به غمگینی جوانی که به بوسه‌هایی فکر می‌کند که زمانی به دختری داده است، دختری که حالا با مرد دیگری ازدواج کرده است. | ص 318
*
خود را به گذشته‌ی افتخارآمیز چسبانیدن به معنای چاپلوسی و تزویر است، چون هیچ انسانی لحظات را به درستی نمی‌شناسد. | ص 319
*
زندگی ادامه پیدا نمی‌کند، بلکه این مرگ است که ادامه خواهد یافت. | ص 326
*
یک هنرمند مرگ را همیشه با خود یدک می‌کشد، درست مانند کشیشی که همیشه کتاب مقدس را با خود حمل می‌کند. | ص 331

۹.۴.۹۲

موش‌ها و آدم‌ها



موش‌ها و آدم‌ها | جان استاین‌بک | سروش حبیبی | نشر ماهی | چاپ اول 1388 | 2500 تومان | 154 صفحه، جیبی
***

خیلی کم پیدا می‌شه که دو نفر با هم سفر کنن! نمی‌دونم چرا. شاید برا اینه که تو این دنیای کوفتی همه از هم می‌ترسن! | ص 50
*
لازم نیس آدم باهوش باشه که خوب باشه! بعضی وقتا انگاری درست برعکسه! | ص 57
*
وقتی آدم با یکی اخت شد از دستش خلاصی نداره! | ص 57
*
من خیلی دیدم یکی با یکی دیگه یه ساعت حرف می‌زنه و براش فرقی نمی‌کنه که طرف هم به حرفش گوش میده، یا اصلا حرفشو می‌فهمه یا نه! اصل کار اینه که با هم حرف می‌زنن، یا نشستن و دهنشونو چفت کردن. باقیش مهم نیس. مهم نیس! | ص 96
*
اگه آدم کسی رو نداشته باشه دیوونه می‌شه. فرقی نمی‌کنه طرف آدم کی باشه. هرکی می‌خواد باشه! اما پهلوت باشه! من بت می‌گم. یادت باشه، آدم از تنهایی ناخوش می‌شه! | ص 98
*
من خیلیا رو دیدم که راه‌های صحرا رو گز می‌کنن. از کنار مزرعه‌ها می‌گذرن. یه کوله رو پشتشونه و یه خروار از همین خیالای صدمن یه غاز تو سرشون! صدتا، هزارتا، میان تو همین مزرعه. وقتی‌ام کارشون تموم شد می‌رن و توی سر یکی‌یکی‌شون خیال یه مزرعه هست. اما یکی‌شونم به این خیالاش نمی‌رسه. درست مث بهشت خدا که همه وعده‌شو به خودشون می‌دن! | ص 100
*
همه زمین می‌خوان، همه! نه خیلی، به یه وجب زمین راضی‌ان.یه وجبی که مال خودشون باشه، روش زندگی کنن و کسی نتونه از اون بندازتشون بیرون! | ص 103
*
یه سیام باید یه حق و حقوقی داشته باشه! گیرم دل خوشی ازین حق و حقوق نداشته باشه! | ص 111
*
ما کارگرای سرگردون کس و کاری نداریم. هرچی در میاریم به باد می‌دیم.تو دنیا هیشکی نیس که فکر ما باشه! هیشکی دلش برا ما نمی‌سوزه! | ص 137

کولا برونیون



کولا برونیون | رومن رولان | فرهاد غبرایی | انتشارات نیلوفر | چاپ دوم، 1364 | 450 ریال | 304 صفحه، رقعی
***

هیچ روزگاری غم‌انگیز نیست، برخی آدم‌ها غم‌انگیزند. | ص 19
*
که می‌تواند روزی دریابد که برای چه می‌جنگند؟ دیروز برای شاه، امروز برای اتحاد. گاهی لباده پوشان، گاهی پروتستان‌ها، همه فرقه‌ها هم‌سنگ هم، و بهترین‌شان نه لایق طنابی که به دارش بیاویزند. ما را چه تفاوت که این دزد یا آن یک در دربار بنشیند. | ص 28
*
خدایا تو آزادم آفریدی. من نیز آزادی تو را محترم می‌شمارم. اما بنگر این فرومایگان می‌خواهند پا در دایره تو بگذارم،  از زبان تو سخن گویم، بگویم چگونه می‌خواهی تو را فروخورند و هر آن‌که تو را به گونه‌ای دیگر خورد، دشمن تو و خود به شمار آرم!... | ص 29
*
زنان تنها آن‌چه را که نمی‌دانند پنهان می‌کنند. | ص 31
*
در زندگی عاقلانه‌تر این است که با بدجنس‌ها خوب باشی تا بد. | ص 39
*
- وقتی میان دیوانگان باشی، خدا می‌داند در تنت چه می‌گذرد که به گرگی بدل می‌شوی!
+ محال است که میان جمع باشی و با آن‌ها یکی نشوی. صد فرزانه، باهم، دیوانه‌اند و صد بره، گرگ... | ص 45
*
وقتی به انتها رسیده باشی، گذشته، گذشته است، انگار چیزی برما نگذشته است. |  ص 131
*
همیشه مفعول قانون زیردستانند و دیگران واضع آن. | ص 139
*
هرکس به حرفه خویش، برخی می‌خورند و دیگران... خورده می‌شوند. سیاست فن خوردن است. | ص 145
*
بنی آدم چندان والا نیست. باید همان‌سان که هست پذیرفتش. خدا او را ساخته و در این ساختن چیزی نباخته است. | ص 171
*
انسان هیچ نیست، اثر است که مقدس است. آن‌که اندیشه را می‌کُشد سه بار آدمکش است! | ص 197
*
من آنم که خواهم بود و نه آن‌که خواهد بود. | ص 198
*
آن‌که از جانش به دفاع برنخیزد، حقی برآن ندارد! | ص 211
*
این یهودا مارا فروخته، ما و اموال مارا. اما چه کنیم! کاری نمی‌توان کرد. قانون با اوست، قدرت با اوست، و مامورین نیز در اختیارش. | ص 214
*
آن‌چه از همگان انسانی واحد می‌سازد، دشمن است. | ص 236
*
چه دلداری زیبایی! روزگارت سیاه باشد و این و آن بکوشند برای شادمان کردنت، ثابت کنند که بیش از هرچیز، ابلهی! | ص 266
*
در دوران ما، از آن چیزی که انسان‌ها را یگانه می‌کند، اثری نیست: خانه، خانواده و دین هرکه خود را محق می‌داند، و هرکه برای خود روزگار می‌گذراند. | ص 290

۳.۴.۹۲

شرق بهشت


شرق بهشت | جان اشتاین‌بک | پرویز شهدی | انتشارات گهبد | چاپ دوم 1385 | 6750 تومان | 784 صفحه، رقعی

***

آدم می‌تواند به هرچیزی، اگر تنها چیزی است که دارد، افتخار کند. هرقدر تهیدست‌تر باشد، بیشتر لازم می‌شود به آنچه دارد ببالد. | ص 10
*
این امر پرهیزناپذیر بود: طی سال‌های خشک مردم سال‌های پربار و مساعد را از یاد می‌بردند و در سال‌های بعد، وقتی باران به فراوانی می‌بارید، خشک‌سالی را. همیشه این طور بوده. | ص 12
*
وقتی کودکی برای اولین بار بزرگ‌ترها را به همان شکلی که هستند می‌بیند، وقتی برای اولین بار به ذهنش خطور می‌کند که بزرگ‌ترها از ذکاوت خارق‌العاده‌ای برخوردار نیستند، قضاوت‌هاشان و جمله‌هاشان همیشه صحیح نیست، دنیای کودکانه‌اش فرومی‌ریزد و هرج و مرجی وحشتناک آن را فرامی‌گیرد. بت‌ها درهم می‌شکنند و امنیت از بین می‌رود. و موقعی که بتی فرو می‌افتد، نیمه شکسته نمی‌ماند؛ تماما خرد می‌شود و در بستری از کثافت فرو می‌رود. دوباره برافراشتن، و حتی دوباره روی سکو گذاشتن آن بسیار دشوار است، لکه‌هایی محو نشدنی سقوط گذشته را فاش می‌کنند. و دنیای کودک دیگر دست نخورده نیست. به دشواری به جنبش در می‌آید تا به وضعیت یک مرد برسد. | ص 29
*
 نسبت به قربانی‌هایی که قرار بود به بت‌ها تقدیم شوند به ملایمت رفتار می‌شد. قربانی باید با میل و رغبت روی قربانگاه  دراز بکشد، چون اگر طغیان می‌کرد، توهینی نسبت به بت محسوب می‌شد. | ص 35
*
همیشه به آدم می‌آموزند که کشتن هم‌نوعش گناهی نابخشودنی است. مردی که آدم بکشد باید نابود شود، چون کارش گناه بزرگی است، شاید هم بزرگ‌ترین گناه‌ها. ولی ما سربازی را به خدمت می‌گیریم، وسیله‌ی کشتن را به دستش می‌دهیم و به او می‌گوییم: «بدان چگونه از آن استفاده کنی، به بهترین نحو آن را بکار ببر.» محدودیتی برایش قائل نمی‌شویم. «برو و هرچه می‌توانی از هم‌نوعانت بکش، کسانی را که ما برایت تعیین می‌کنیم و برای این کار به تو پاداش می‌دهیم، چون این زیرپا گذاشتن قانون، بهترین تعلیم و تربیتی است که به تو داده شده.» | ص 35 و 36
*
کسانی هم هستند، که وقتی به عمق می‌رسند، وقتی در لجن مشترک غرق می‌شوند، دوباره به سطح برمی‌گردند و از خودشان پیشی می‌گیرند، چون در این غرق شدن از شر حقارت و مسکنت ناشی از خودخواهی رهایی یافته‌اند و جامه غرور گروهی را به تن کرده‌اند. اگر تو تا آنجا سقوط کنی، به بالاتر از انچه حد تصورت باشد صعود خواهی کرد، شادی بی مانند را حس خواهی کرد، لذت رفاقتی را خواهی چشید که فقط میان فرشتگان آسمانی می‌تواند وجود داشته باشد. آن وقت است که آدم‌ها را خواهی شناخت، حتی اگر توده‌ای را تشکیل دهند. ولی برای اینکه همه‌ی چیزها را بدانی، باید اول به اعماق سقوط کنی. | ص 37 و 38
*
می‌توان آدمی را تا جایی که امکان دارد در مخفی گاهش به عقب راند، ولی من هیچوقت این کار را نکرده‌ام. باید همیشه راه گریزی برای فرد پیش از مردن باقی گذاشت... | ص 38
*
بیشتر آدم‌ها می‌ترسند ـ از سایه‌ها، پرسش‌ها، خطرهای بی‌نام و بی‌شمار، ترس از مرگی ناشناخته. اگر بتوانی آنقدر به خودت چیره شوی که نه با سایه‌ها، بلکه با مرگ، با مرگ واقعی رو در رو شوی، مرگ آنطور که ما آن را می‌شناسیم، با گلوله یا شمشیر، با پیکان یا نیزه، آن‌وقت دیگر نخواهی ترسید، یا دست کم مثل گذشته. حق داری جای جداگانه‌ای میان جمع برای خودت داشته باشی. مردی خواهی بود که در آن‌جا که همه از ترس به خود می‌لرزند و نعره می‌زنند، احساس امنیت می‌کنی. این است آن پاداش بزرگ. شاید هم تنها پاداش ممکن باشد، شاید این، در ربطه با حلقه‌ی بزدلی، ناب بودن محض باشد. | ص 39
*
عملی مهم می‌تواند مسیر تاریخ را تغییر دهد، و احتمال دارد که هر عملی در محیط اطرافش و در قانون و قاعده‌های آن تاثیر داشته باشد. می‌خواهد سنگی باشد که آدم پایش به آن گیر می‌کند، نفسی که با دیدن دختر زیبایی بند می‌آید، و یا خرده ناخن‌هایی که در باغچه ریخته شده باشد. | ص 48
*
ایرلندی‌ها آدم‌های بی‌نهایت شادی هستند، ولی چشم‌اندازی شوم و غم‌انگیز همیشه بر شانه‌هایشان سنگینی می‌کند و روح‌شان را می‌کاود. اگر زیادی و بلند بخندند، شبح انگشتش را در حلقوم‌شان فرو می‌برد. پیش از این‌که مورد اتهام قرار بگیرند، خود را محکوم می‌کنند. همیشه در حالت دفاعی بسر می‌برند. | ص 56 و 57
*
آگاهی از زمان گذشته چیزی عجیب و گاه متضاد است. عاقلانه است اگر فرض شود سال‌هایی که به طور یکنواخت گذشته، یا در آن‌ها اتفاقی روی نداده پایان‌ناپذیر به نظر می‌رسند. باید این طور باشد ولی نیست. این‌ها سال‌های گرفته و غم‌انگیزی هستند که هیچ اثری از خود به جا نمی‌گذارند. دوران فعالیتی که زخم ماجراهای غم‌انگیز، با انفجار خنده و شادی در آن باقی مانده، درکی از زمان در خاطرها ثبت می‌کند. چون زمان لازم است تا آنچه این دوران را خاطره‌انگیز کرده است به یاد بیاورد. حوادث نشانه‌هایی هستند برای حافظه. از نشانه‌ای به نشانه دیگر زمانی وجود دارد که سپری شده. از هیچ به هیچ، جز فضایی تهی چیز دیگری یافت نمی‌شود. | ص 74
*
... دریافت که آدم چه قدر هم‌نوعش را احمق می‌انگارد و تنها راه زنده ماندن این است که خود را به خریت بزند. | ص 78
*
آدم‌ها می‌توانند به جای بچه‌ی آدم، هیولا به دنیا بیاورند. بعضی‌ها را می‌توان تشخیص داد: آن‌ها بدقیافه و وحشتناکند، با سری بزرگ روی تنه‌ای کوچک، یا تن‌هایی بدون دست یا بدون پا؛ بعضی از آن‌ها خیلی نادرند، سه دست دارند، عده‌ای دیگر دم دارند. آن‌ها بر حسب اتفاق به این شکل درآمده‌اند. همه‌ی مردم بر این عقیده‌اند که در تولد آن‌ها هیچ‌کس مقصر نیست. زمانی هم بود که چنین بچه‌های تنبیهی به شمار می‌آمدند برای گناهان پدر و مادرها.
اگر هیولاهای جسمانی وجود دارند، آیا هیولاهای ذهنی یا روحی نمی‌توانند وجود داشته باشند؟ جسم و قیافه می‌تواند کامل و بی عیب و نقص باشد ولی اگر یک اسپرم یا ژن موروثی می‌تواند نقصی جسمانی ایجاد کند، چرا نمی‌تواند نقصی روحی هم به وجود بیاورد؟
هیولاها چیزی جز تغییرات کم و بیش بزرگ شکل‌های معمولی نمی‌توانند باشند. و همانطور که بچه‌ای می‌تواند چلاق به‌دنیا بیاید، می‌تواند بدون حسن نیت یا وجدان هم باشد. آدمی که دست‌هایش را در اثر حادثه‌ای از دست می‌دهد، باید مدتی طولانی تلاش کند تا خود را با شرایط جدید جسمانی‌اش وفق دهد. ولی آن‌که بدون دست به‌دنیا می‌آید فقط از وضع عجیب و گاهی استثنایی‌اش در رنج است. چون هرگز دست نداشته، کمبودش را حس نمی‌کند. گاهی بچه‌ای می‌تواند تصور کند اگر بال می‌داشت چه می‌کرد، ولی آنچه او درنظر مجسم می‌کند، همانی نیست که پرنده‌ای در حال پرواز احساس می‌کند. برای هیولا هرچیز طبیعی باید به نظرش غیرعادی بیاید، چون خودش را عادی می‌پندارد. و برای کسی که هیولا بودن درونی اوست، تجزیه تحلیل احساس باید دشوارتر باشد، چون هیچ عامل قابل رویت به او اجازه نمی‌دهد خودش را با دیگران مقایسه کند. برای آدمی که بی‌وجدان به‌دنیا آمده، کسی که از عذاب وجدان رنج می‌کشد به نظرش مسخره می‌آید. برای دزد، درستکاری یک نقطه ضعف است. فراموش نکنید هیولا چیزی جز یک دگرگونی نیست و از نظر هیولا، عادی بودن معادل هیولا بودن است. | ص 97 و 98
*
تفاوت میان یک قصه و دروغ در این است که قصه دام‌ها و ظواهر حقیقی برای جلب نظر شنونده به کار می‌برد، حال آن‌که دروغ پیله‌ای است برای فرار و بهره‌جویی. | ص 100
*
خوشبختی را به ما بدهید تا به شما نشان دهم می‌توان خوشبخت بود یا نه.... در آدم چنان اشتهایی برای خوشبخت بودن وجود دارد که حتی بهشت هم نمی‌تواند آن را سیر کند. | ص 209
*
استفاده کردن از قدرت یک مرد آسان است و ایستادگی در برابر آن ناممکن. | ص 210
*
هیچ سوالی ناراحت کننده نیست، مگر آن‌هایی که پاسخش باید باب طبع دیگران باشد. | ص 219
*
+ گناه چیز عجیبی است. حتی اگر آدم هرچه را که دارد دور بریزد، باز گناه‌های کوچکی برای عذاب دادن خود نگه می‌دارد. این‌ها آخرین چیزهایی است که ما رها می‌کنیم.
- شاید این وسیله خوبی باشد که آدم در برابر خشم خداوند فروتن بماند. | ص 223
*
آدام: گوش کنید ساموئل، من می‌خواهم از زمینم باغی بسازم. تا به حال بهشت را نشناخته‌ام، جز این که می‌دانم از آن رانده شده‌ام.
ساموئل: این بهترین دلیل برای به وجود آوردن یک باغ است. و باغ میوه‌تان کجا خواهد بود؟
آدام: من درخت سیب نمی‌خواهم. دنبال دردسر رفتن بیهوده است.
ساموئل: حوّاتان چه خواهد گفت؟ او هم حرفی برای گفتن دارد. حوا عاشق سیب است.
آدام: حوّای من نه. شما حوایم را نمی‌شناسید. او از انتخاب من خوشحال خواهد شد. هیچ کس در دنیا نمی‌داند او تا چه اندازه پاک و منزه است.
ساموئل: در این صورت از نوادر روزگار است. موهبتی بالاتر از این نیست. | ص 224 و 225
*
من گمان می‌کنم اگر مرغ‌ها هم دولتی، کلیسایی و تاریخی برای خودشان داشتند، نسبت به شادمانی آدمها مشکوک می‌شدند، وقتی شادی‌ای به آدم‌ها رو می‌آورد، برای مرغ‌ها یعنی تیغ جلاد. | ص 340
*
گاهی پیش می‌آید که دشمن بیشتر از دوست به آدم کمک می‌کند. | ص 341
*
حقیقتی باورنکردنی بیشتر از یک دروغ آسیب می‌رساند. آدم باید ایمانی استوار داشته باشد تا بتواند از حقیقتی باورنکردنی دفاع کند. برای این کار مجازاتی وجود دارد و آن بطور معمول بالای صلیب رفتن است. | ص 345
*
از آغاز بشر دو ماجرا همیشه در ذهن‌مان آشوب به‌پا کرده و دست از سرمان برنداشته است. ما آن را همواره مثل زائده‌ای ناپیدا با خود داشته‌ایم. این دوماجرا یکی گناه کبیره است و دیگری داستان هابیل و قابیل. | ص 349
*
هیچ داستانی اگر احساس نکنیم مربوط به خودمان است، نه قدرتی دارد و نه اثری از خود باقی می‌گذارد. | ص 351
*
بزرگ‌ترین وحشت بچه این است که دوستش نداشته باشند، از همه بیشتر از این می‌ترسد که رانده شود. هرکسی تا اندازه‌ای، کم‌تر یا زیادتر، رانده شده است. و خشم از آن ناشی می‌شود، و خشم آدم را برای انتقام گرفتن به ارتکاب جنایتی وامی‌دارد، و با جنایت خطا پیش می‌آید: و این داستان بشریت است. اگر انسان از سوی کسانی که دوستشان دارد، رانده نمی‌شد آن چیزی نمی‌شد که در حال حاضر هست. شاید عدم توازن‌های کمتری می‌داشت، و اطمینان دارم که در آن صورت دیگر وجود زندان‌ها ضروری نمی‌بود. و نقطه‌ی آغاز از همان‌جاست. وقتی بچه‌ای میبیند که محبتی را که انتظار دارد از او دریغ می‌شود، لگدی به گربه‌اش می‌زند و خطایش را مخفی نگه می‌دارد،  بچه‌ای دیگر پول می‌دزدد تا با آن محبت بخرد؛ یکی دیگر دنیا را فتح می‌کند. همیشه همان چیز است: خطا، انتقام و بازهم خطا و این‌بار بزرگ‌تر. آدم تنها موجود زنده‌ایست که با پشیمانی آشناست. | ص 354
*
وقتی سگی استرکنین می‌خورد و دارد می‌میرد، باید تبر را برداشت و حیوان را روی تخته ساطور دراز کرد. آن‌وقت آدم منتظر آخرین تشنج می‌ماند و در آن لحظه دم حیوان را با تبر قطع می‌کند. اگر سم به همه‌جا نفوذ نکرده باشد، امکان دارد حیوان زنده بماند. درد شدید و تکان ناشی از آن می‌تواند سم را خنثی کند. بدون این تکان، به طور حتم می‌میرد. | ص 402
*
حالا که پول‌دار است پس از روی تنبلی نبوده که زمینش را کشت نکرده. فقط تهیدست‌ها می‌توانند تنبل باشند، همانطور که حق ناشناس هم هستند. مرد ثروتمندی که کار نمی‌کند، یا گمراه است یا مستقبل. | ص 448
*
رفتار مودبانه بهترین دارو برای درد جدایی است. | ص 467
*
یک زن اگر عشق در قلبش خانه کند، از مرد هم می‌تواند قوی‌تر باشد. زنی که عاشق است می‌شود گفت که فناناپذیر است. | ص 468
*
در حقیقت هیچ‌چیز زیبایی وجود ندارد، حتی اگر زیبایی وحشتناکی باشد. گداهایی که در دروازه‌های شهر داستان‌هایی برای مردم تعریف می‌کنند، چنان تغییر شکلش می‌دهند که به نظر آدم‌های تنبل و بی‌کاره، کوته‌فکرها و ترسوها قشنگ و دوست‌داشتنی می‌شود، و خود این موضوع بی‌دست و پا بودن‌شان را تایید می‌کند. این موضوع نه چیزی به کسی یاد می‌دهد، نه دردی را دوا می‌کند و نه می‌گذارد عقده دل خالی شود. | ص 471
*
بالاخره یک نفر باید گردن سرنوشت را بشکند. اگر گهگاه  یک نفر به آن دهن کجی نمی‌کرد، بشریت هنوز روی شاخه درخت‌ها زندگی می‌کرد. | ص 518
*
کشمکشی هست که دائما هم می‌ترساندمان و هم فکرهای جدیدی به ذهنمان خطور می‌دهد. فقط یکی. ما قهرمانان داستانی پاورقی هستیم که هر شماره‌اش شبیه شماره پیش است و جوابش همیشه این است: «بقیه در شماره آینده». آدم‌ها در زندگی‌هاشان، فکرهاشان، اشتهاها و جاه طلبی‌هاشان، آزمندی‌ها و بی‌رحمی‌هاشان گرفتارند، و همچنین در نیک نفسی و مروت، در دام خیر و شر. این است ماجرای زندگی‌شان، و ماجرای ما، در همه‌ی زمینه‌های احساسی یا هوشمندی تکرار می‌شود. فضیلت و فساد تارو پود اولین آگاهی ما بوده است، و مصالح آخرین آگاهی‌مان را هم تشکیل خواهد داد، آن‌هم به‌رغم همه‌ی تغییر و تحول‌هایی که در زمین، در رودخانه‌ها، در کوه‌ها، در اقتصاد و آیین و سنت‌هایش به وجود می‌آوریم. وقتی آدم از همه‌ی گردوخاک‌ها و خرده‌ریزهای زندگی‌اش رها می‌شود، تازه می‌رسد به این پرسش دشوار و بی‌ابهام: آیا زندگی خوبی بوده یا بد؟ آیا من خوب عمل کرده‌ام یا بد؟ | ص 539
*
همه‌ی ما یک تاریخچه‌ی زندگی داریم. همه‌ی داستان‌ها و شعرها براساس کشمکش بی‌امانی بنا شده که دائما در وجود ما در جریان است. شر باید همیشه باد از نو زنده شود، حال آن‌که خیر و فضیلت جاودانه‌اند. فساد همیشه چهره‌ای جوان و باطراوت از خود نشان می‌دهد، حال آن‌که فضیلت آسیب‌پذیرترین همه‌ی صنعت‌ها در دنیاست. | ص 541
*
شاید گهگاه بی‌آن‌که حرفی بزنند یاد من بیفتند. نمی‌خواهم غمگین باشند. امیدوارم آنقدرها آدم مسکینی نباشم که آرزو کنم پشت سرم خلائی به جا می‌گذارم. | ص 543
*
می‌گویند زخم آشکار زودتر جوش می‌خورد. به نظرم از دوستی‌ای که فقط به چسباندن تمبری به یک پاکت و فرستادن نامه‌ای ختم می‌شود، چیزی غم‌انگیزتر وجود ندارد. وقتی آدم دیگر نمی‌تواند کسی را ببیند، صدایش را بشنود، لمسش کند، همان بهتر که پیوندهای میان‌شان بریده شود. | ص 544
*
اگر چیزی حقیقت داشته باشد و آدم آن‌را نداند، یک اشتباه به شمار می‌رود. ولی وقتی می‌داند که چیزی واقعی است و آن‌را تبدیل به دروغ می‌کند، آن‌وقت باید تحقیرش کرد. | ص 559
*
گاهی آدم به دروغ متوسل می‌شود تا طرف را نیازارد، ولی فکر نمی‌کنم اثرش ثمربخش باشد. درد شدید ناشی از شنیدن حقیقت ناپدید می‌شود، حال آن‌که درد عذاب‌آور دروغ باقی می‌ماند. این دردی است که آدم را می‌خورد. | ص 559
*
چند ضربه‌ی کوچک روی بینی، توله سگی را می‌ترساند و چند برخورد بد پسربچه‌ای را. ولی در همان حال که توله سگ خودش را جمع و جور می‌کند، به پشت می‌غلتد و یا به پای صاحبش می‌خزد، بچه‌ی آدم می‌کوشد با بی‌اعتنایی نشان دادن یا مقابله به مثل کردن، ترسش را پنهان کند. وقتی بچه‌ای از رانده شدن در رنج است، این احساس را در همه‌جا می‌یابد، حتی آن‌جا که وجود ندارد، یا بدتر از آن، چون خود را برای برخورد با آن آماده کرده، به سوی آن جذب می‌شود. | ص 577
*
آدم نمی‌تواند کسی را درک کند، مگر این‌که خصوصیات او را در وجودش احساس کند. | ص 582
*
کال می‌کوشد خودش را کشف کند. گمان می‌کنم این قایم موشک بازی با خودش چیز عجیبی نباشد. بعضی آدم‌ها تمام عمر «خودشان» می‌مانند.. به طرز نومید کننده‌ای «خودشان». | ص 633
*
موضوع ثانیه در فعالیت‌های روزانه‌ی آدم‌ها روزبه‌روز اهمیت بیشتری پیدا می‌کند، و به زودی یک دهم ثانیه و بعد یک صدم آن این اهمیت را خواهد داشت، تا روزی که ـ گمان نمی‌کنم چنین روزی بیاید ـ آدم با خستگی تمام به خودش بگوید: «و تازه، از همه‌ی این‌ها بگذریم، مگر یک ساعت در زندگی چه اهمیتی می‌تواند داشته باشد؟» ولی این اشتغال خاطر به خاطر ثانیه‌ها چیز مسخره‌ای نیست. واقعه‌ای که زیادی دیر یا زیادی زود رخ دهد می‌تواند ساختار زندگی جدید را به هم بریزد، و این بی‌نظمی، مثل موج‌هایی که بر اثر افتادن سنگی در برکه‌ای ایجاد شده، همه‌جا پخش می‌شود. | ص 692 و 693
*
از زندگی انتظارهای زیادی نداشته‌ام. خیلی زود یادگرفتم چیزی نخواهم. این خود سرچشمه‌ی یأس و ناامیدی است. | ص 759
*
ما آدم‌ها همه‌چیز را می‌توانیم تحمل کنیم. ما حیوان‌های شگفت‌انگیزی هستیم. | ص 776
*
شاید روزی این را درک کنی که هر آدمی، از هر نسلی روزی باید آزمایش آتش را بگذراند. | ص 781