۳۰.۴.۹۲

طبل حلبی



طبل حلبی | گونتر گراس | سروش حبیبی | انتشارات نیلوفر | چاپ پنجم 1390 | 793 صفحه، رقعی
***

امروز دیگر قهرمانی وجود ندارد که آدم داستانش را بنویسد، چون دیگر فرد به خود معتقدی باقی نمانده، و اصلا فردباوری برافتاده و انسان تنهاست و تنهایی آدم‌ها همه به هم می‌ماند و هیچ‌کس حق ندارد آن‌جور که خودش می‌خواهد تنها باشد و آدم‌ها آحاد توده‌ای تنها و بی‌نام و بی‌قهرمانند. | ص 12
*
نجوای پروانه و شمع در همه حال آخرین اعتراف است و بخشایشی که در پی دارد چنان‌ست که دیگر هیچ فرصتی برای گناه و مغازله نمی‌گذارد. | ص 56
*
... قابله هم دیگر بند نافم را بریده بود و چاره‌ای جز تسلیم نداشتم. | ص 58
*
بدترین عکس‌ها آنهاست که در خیال، و نه با دوربین و فلش این جور چیزها برداشته می‌شوند یا اگر هم از این وسایل استفاده شود هرگز ظاهر نمی‌شوند. | ص 60
*
هیچ‌چیز بدتر از این نیست که آدم با دل ِ تنگ سفر کند. | ص 61
*
... می‌توانست اطراف را تماشا کند و از احساس خوشایند اما غلط‌‌ انداز آزادی لذت ببرد و این احساسی است که از برج بالاروندگان می‌جویند و ساکنان اتاق‌های زیر شیروانی را خیال‌پرداز می‌کند. | ص 126
*
ما طایفه کوچکان حق نداریم جزو تماشاگران باشیم. جای ما روی صحنه و میان میدان است. ما باید نمایش بدهیم و بازی را هدایت کنیم. اگر نکنیم دیگران مارا به بازی می‌گیرند و این دیگران سیلی زدن را به نوازش ترجیح می‌دهند. | ص 152
*
مقاومت واژه‌ایست که خیلی مد شده است. همه صحبت از روح مقاومت و حلقه‌ها یا سلول‌های مقاومت می‌کنند و حتی می‌گویند که باید کوشید و میدان مقاومت را به درون خود انتقال داد و این کار را مهاجرت به درون می‌نامند. | ص 165
*
گرچه طبل بینوای من به کشتن مادرجانم متهم و درنتیجه منفور بود من دل از آن نمی‌کندم. دلبستگیم به آن شدیدتر می‌شد. زیرا برخلاف مادرجانم که مُرد مردنی نبود. ممکن بود نو شود یا احیانا هیلانت یا لاوبشاد ساعت ساز تعمیرش کنند. طبل من درد دل مرا خوب می‌فهمید و جواب درست را به سوال‌های من او می‌داد. خود را به من بند می‌کرد، همانطور که من به آن بند بودم. | ص 233 و 234
*
... هیچ زخمی در سمت پیشین اندام او که هدفی نمایان و سهل‌الوصول برای تیغ بدخواهان بود دیده نمی‌شد. او فقط از پشت زخم‌پذیر بود. دسترسی به او فقط از پشت سر ممکن بود. کاردها و ضامندارهای فنلاندی و لهستانی و دشنه‌های بارکشان بندر و سربازان کشتی‌های آموزش فقط بر پشت او نقش می‌گذاشتند. | ص 240
*
انگار مستراح تنها جایی بود که آدم می‌توانست آزاداندیش باشد و برای همیشه آزاد بماند. | ص 244
*
اما دست‌گرم‌کن کاری با سیرکردن شکم نداشت و اسباب تجمل بود و تجمل سبکسریست و سبکسران عاقبت سر از زندان در می‌آورند. استدلال خاله تروچینسکی به همین سادگی بود. | ص 249
*
من امروز پی برده‌ام به اینکه چیزها همه نگاه می‌کنند و هیچ چیزی نادیده نمی‌ماند. حتی کاغذهای دیواری اتاق حافظه‌شان بهتر از مال آدم‌هاست. فقط خدای بزرگ نیست که همه چیز را می‌بیند. صندلی گوشه آشپزخانه یا چوب رختی به دیوار آویخته یا زیرسیگاری تا نیمه انباشته یا پیکره چوبین زنی نیوبه نام کفایت می‌کند که همه کارهای ما به گواه شهود عینی برملا شوند و چیزی فراموش نشوند. | ص 260
*
مصیبت چکمه‌هایی می‌پوشید که پیوسته زمخت‌تر می‌شد و قدم‌هایی پیوسته بلندتر و پرصداتر برمی‌داشت تا همه‌جاگیر شود. ... . آخر مصیبت را نمی‌شود در سرداب به زنجیر کشید. در سرداب هم که باشد همراه با فاضلاب به لوله‌کشی نفوذ می‌کند و از لوله‌های گاز به همه جا سر می‌کشد و به همه خانه‌ها وارد می‌شود و مردم که دیگ‌شان را بار می‌گذارند روح‌شان هم خبر ندارد که غذاشان با آتش مصیبت پخته می‌شود. | ص 266
*
زود باوران به بابانوئل اعتقاد داشتند، اما بابانوئل در حقیقت مامور گاز از کار درآمد. | ص 274
*
اما بازیچه‌فروش مرا از من گرفتند و با این کار می‌خواستند نقش بازیچه را از جهان پاک کنند. | ص 277
*
انتظار طولانی آموزنده است. اما ممکن نیز هست که شخص منتظر را بر آن دارد که صحنه استقبال از طرف را چنان به تفصیل در خیال بپروراند که هرگونه اثر خوشایند دیدار بی‌خبر را خنثی کند. | ص 291
*
... به پشت سپر بی‌خبری پناه می‌جویم و باید دانست که این بهانه بی‌خبری آن روزها مد شده بود و حتی امروز کلاه قشنگی‌ست که با بسیاری کله‌ها جور است و روهای بسیاری را سفید می‌کند. | ص 333
*
هنگامی که کسی یا چیزی از دردی در عذاب است و با رنج بسیار به سوی پایان کار پیش می‌رود ناظری که شاهد رنج اوست می‌کوشد تا از عمر آن رنج بکاهد و پایان کار را بشتاباند. | ص 348
*
... به یک حرکت به تندی روی پله‌های نردبان قرار گرفتم و شروع به پایین آمدن کردم و از یک‌یک پله‌های نردبان گواهی گرفتم که فقط برای بالا رفتن درست نشده‌اند و انسان می‌تواند اگر بخواهد از آنها پایین هم بیاید و سکوی پرش را فرونجسته نیز می‌توان ترک کرد. | ص 519
*
گورستان‌ها همیشه بر من جاذبه اعمال کرده‌اند. شسته و رفته و صادقند. در آنها منطقی مردانه سرزنده می‌بینم. آدم در گورستان جسور می‌شود و جرأت گرفتن تصمیم پیدا می‌کند. در گورستان است که خط پیرامون زندگی ـ منظورم البته حاشیه قبرها نیست ـ آشکار می‌شود و به بیان دیگر زندگی معنا می‌یابد. | ص 586
*
وقتی آدم هر روز ساعت‌ها روی یک نیمکت بنشیند عاقبت خود چوب می‌شود و احتیاج به برقراری ارتباط با دیگران را احساس می‌کند: با پیرمردانی که فقط وقتی هوا آفتابی است آفتابی می‌شوند و با پیرزنانی که از فرط پیری مثل زمان جوانی سروزبان‌دار می‌گردند... | ص 621
*
هنرمند متهم می‌کند، بیان می‌کند، عشق می‌ورزد! هنر یعنی نبرد میان زغال طراحی و کاغذ سفید و له شدنش بر سینه آن. | ص 622
*
هر غذایی را اگر زیاد و با شتاب بخوری گاه برمی‌گردانی ولی بعد دوباره آن را گوارا می‌یابی و چه شیرین! به قدری شیرین که همان دل آشوبه‌ای که در پی دارد مطبوع می‌شود و این محکی است برای اصالت عشق. | ص 663
*
... ولی در پیازانبار شمو این جور خوراک‌ها پیدا نمی‌شد. اصلا آنجا خوراکی نبود و اگر کسی گرسنه می‌بود می‌بایست به رستوران دیگری مثل فیشل برود نه به پیازانبار. زیرا در پیازانبار فقط پیاز خرد می‌شد. می‌پرسید چرا؟ برای اینکه اینجا پیازانبار بود نه رستوران و نظیرش هیچ‌جا نبود زیرا پیاز، خاصه پیاز خرد شده وقتی خوب نگاه می‌کردند... ولی مهمانان شمو هرقدر هم که نگاه می‌کردند، هر قدر هم که چشم می‌دراندند چیزی نمی‌دیدند، یا دست کم عده‌ای از آنها چیزی نمی‌دید زیرا اشک جلو چشمانشان را گرفته بود. البته نه از دردمندی دل‌هاشان، زیرا هیچ معلوم نیست که چون دل دردمند شد چشم اشکبار شود. بعضی هرگز موفق نمی‌شوند حتی قطره اشکی بیفشانند، خاصه طی این دهه و چند دهه اخیر به این دلیل است که قرن ما بعدها قرن خشک‌چشمان نام خواهد گرفت. گرچه همه جا درد بسیار است و درست به دلیل همین قحط اشک بود که کسانی که دستشان به دهانشان می‌رسید به پیازانبار می‌رفتند و تخته‌ای به شکل خوک با ماهی و یک کارد آشپزخانه به هشتاد فنیگ کرایه می‌کردند و یک پیاز عادی که در هر آشپرخانه‌ای پیدا می‌شود به قیمت دوازده مارک می‌گرفتند تا آن را روی تخته خرد و خردتر کنند تا آب پیاز مرادشان را برآورد. می‌پرسید مگر مرادشان چه بود؟ مرادشان همان بود که این دنیا با همه دردهای سیاهش برنیاورده بود و آن جاری شدن اشک بود. | ص 708

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر