قصر به قصر | لویی فردینان سلین | مهدی سحابی | ناشر: نشر مرکز | چاپ دوم 1389 | 11800 تومان | 483 صفحه، رقعی
***
من میشناسم آدمها را، چیزی که به خودِ خودشان مربوط نباشد اصلا وجود خارجی ندارد! // ص 17
*
خیلی نادر است که دستی از پا خطا نکرده باشند... سقطِ جنینی... دزدیای... بدون خجالت!... خجالت مالِ نداریست... تنها خجالتِ واقعی! // ص 36
*
زندگی چرا اینطوری شده!... همین که سقط نشدهی شاهکار کردهی! // ص 46
*
به وقار مبتلا شدهام... چه چیزی شدهم با این وقار! // ص 55
*
واقعیتیست که همه همیشه زیادی حرف میزنیم. // ص 57
*
حرف است که آدم را میکشد! زن که حرف میزند میخُفتاند در حالی که چه برخاستنها زمان صامت! // ص 70
*
قاتل جماعت از خطر کردن خوشش نمیآید... احتیاطی که قاتلها وقتِ کشتنت به کار میبرند از احتیاط یک بورژوا وقت خرید سهام سوئز بیشتر است... // ص 95
*
تاریخ کارش هوس است! // ص 104
*
مگر میشود بدون بینظمی خوش گذراند؟ // ص 114
*
بدبختی زندگیم این است که به همه چیز فکر کردهام غیر از پول... // ص 135
*
من هیچوقت هیچ چیز نمیخواهم... همه چیز را پس میزنم... نه بوسه میخواهم... نه حوله! فقط میخواهم به یاد بیارم!... میخواهم ولم کنند!... همین!... تنها چیزی که میخواهم، خاطرات!... وضعیتها!... هنوز بیشتر به نفرت زندهم تا به آب و نان!... اما نفرت درست! نه نفرت «تقریبی»، «کم یا بیش»!... حقشناسی هم، صدالبته!... لبریزم از حقشناسی! // ص 149
*
وضعیت سرتاسر دنیا یک جمله است... یک جمله: همهی کارها دست زنهای خدمتکارست!... کلفتهاند مسوول همهی کارها در همهجا! در وزارتخانهها، در رستورانها، در حزبهی سبیاسی، در بیمارستانها! همه جا حرف حرفِ زنهای خدمتکارست! // ص 152
*
انسان خیلی بیشتر از آن که هیز و دزد و قاتل باشد، خیلی بیشتر و بالاتر از اینها، خبرچین است! // ص 153
*
آینده مال خداست! // ص 173
*
همیشه حق با آرای عمومیست، بخصوص اگر حسابی احمقانه باشد... // ص 176
*
آدم خوب عادت میکند به این که هیچ کی ازش خوشش نیاید!... چه بهتر! سرِخر کمتر! حتی ایدآل!... اما نان و آب چی؟ عزلت کامل خیلی هم قشنگ است، اما وسایلش؟... ازت خوششان نیاید و پیر بشوی و عایدی ملک و املاک داشته باشی!... خوشبختی واقعیِ این که هیچوقت هیچکس موی دماغت نشود! // ص 178
*
کله یکجور کارخانهست که به آن خوبی که آدم دلش میخواهد کار نمیکند... // ص 186
*
چیزی که به احتضار آدمها لطمه میزند تظاهر است... بشر همیشه در هر حال انگار روی صحنهست... خیلی ساده... // ص 189
*
ما آدمها کلهمان پر از کلمهست، زحمتِ وحشتناکی که به خودمان میدهیم برای این که هی خودمان را بیشتر و بیشتر گول بزنیم! که دیگر هیچ چیز ندانیم! // ص 207
*
این طوریست که در زمانی در آخرهای کار هر رژیمی دیگر هیچکس روی حرف هیچکس حرف نمیزند... آنهایی که از همه زورگوترند میشوند شاه... // ص 211
*
وقتی که همه چیز دارد از هم میپاشد تنها کاری که میتوانی بکنی این است که نگاه کنی و دم نزنی... // ص 212
*
زندگی جهشی است که باید وانمود کنی که باورش داری... // ص 224
*
یا اهلِ کار به دنیا آمدهای... یا تنبل و تنلش!... یا این یا آن! // ص 232
*
عشق فرزند آوارگیست! // ص 249
*
شاید زندگی روی کرهی زمین توی یک ایستگاه شروع شده باشد، زمان توقف یک قطار... // ص 255
*
قارهی بدون جنگ حوصلهاش سر میرود... // ص 260
*
یک وقتی میرسد، آخرِ آخرِ کار، دیگر این رژهی دائمی، این همه غرش و آتش، این همه بمب و ترقهی «قلعهها پرنده» لب به لب بام ساختمانها... همهی این بلاهت و آشوب و هیاهو آدم را غمگین میکند... همین!... نتیجهش... غصهای که به دل آدم مینشیند... به تنگآمدگی... آدمهایی دچار افسردگی عصبی میشوند چون به اندازهی کافی سرگرمی ندارند... // ص 275
*
اگر توی منگنه گیر افتاده باشی... اگر سرنوشت گیرت انداخته باشد... یا ب خلاص میشوی یا بدتر! // ص 276
*
زمانی که سرنوشت گیرت انداخته فقط همین برات میماند که مقر بیایی... // ص 276
*
زمانی که لای منگنه گیرافتادهی، که چنان سقوط کردهای که دیگر چیزی ازت نمانده، تنها کاریکه میتوانی بکنی این است که اعتراف کنی! // ص 276
*
جوانها احمقِ ابلهِ زِرزِرویِ جوش جوشیِ خنگاند... قبول! «تجلیهای جوانی»! خب بدیهیست! به این دلیل ساده که هنوز «پخته» نیستند... پیرها چه؟ پیرها زخم و زیلی و وِروِرو و به نحو غیرقابل تصوری پر از نفرت و انزجارند نسببت به هر چیزی که اتفاق میافتد و اتفاق خواهد افتاد!... به این دلیل ساده که زیادی «پخته»ند! // ص 276
*
طبیعت کلی زحمت میکشد و آدمهایی میسازد که صورتشان نقاب دارد و ما استفاده نمیکنیم! // ص 286
*
قلب هیچوقت دروغ نمیگوید... به کسی که خوب گوش بدهد حقیقت را میگوید... // ص 312
*
آدم همیشه از رازگویی و رازشنوی پشیمان میشود... بخصوص در مواقع خطیر... محرمیت و رازگویی مال محفلهاست، مال زمانهایِ خوشِ محافظهکاری، سهلالهضم، چُرتانگیز... // ص 314
*
مهمترین چیز با آدمهای یک خرده خُل این است که هیچوقت در هیچ موردی بااشان کنجار نروی!... یک جوری بااشان عمل کنی که «خب بعله، معلوم است»... مخالفت نکنی!... با حیوانها هم همینطور!... غافلگیری هرگز!... همیشه «خب بعله، معلوم است»! // ص 348
*
رفاه آدم را به چرت و پرتگویی میاندازد... // ص 361
*
پیروزی نصیب جانی میشود که اعلاتر آبدیده شده باشد! // ص 364
*
بشر برای خیلی چیزها حاضرست تن به مرگ بدهد اما بیسیگار نه! // ص 393
*
آدمها نفرتِ مرگآلود دارند از هر توصیهای که بهاشان بکنی! // ص 395
*
جنایت است خیالبافی با جیب خالی! // ص 461
*
در یک سنی، بخصوص بعد از بعضی ناملایمات، آدم یک چیز بیشتر دلش نمیخواهد: این که ولش کنند راحت باشد!... حتی از این هم بهتر: جوری رفتار کنند که انگار مردهی! // ص 463
*
اینجاست که میبینی پیرمرد شدهای، هیچ وقت به معنی واقعی خوابت نمیبرد، اما دیگر بطور واقعی هم زندگی میکنی، فقط در حال چُرتی... حتی نگران هم که هستی باز توی چرتی... // ص 464
*
مردها قانونگذاری میکنند، خانمها به کار اصلی میرسند، کار جدی: آرای عمومی!
*
راستش را بخواهيد، همين طوری بين خودمان، آخر كارم دارد از شروعش هم بدتر میشود... گو اينكه شروعش هم همچو تعريفی نداشت...
