۳.۴.۹۲

شرق بهشت


شرق بهشت | جان اشتاین‌بک | پرویز شهدی | انتشارات گهبد | چاپ دوم 1385 | 6750 تومان | 784 صفحه، رقعی

***

آدم می‌تواند به هرچیزی، اگر تنها چیزی است که دارد، افتخار کند. هرقدر تهیدست‌تر باشد، بیشتر لازم می‌شود به آنچه دارد ببالد. | ص 10
*
این امر پرهیزناپذیر بود: طی سال‌های خشک مردم سال‌های پربار و مساعد را از یاد می‌بردند و در سال‌های بعد، وقتی باران به فراوانی می‌بارید، خشک‌سالی را. همیشه این طور بوده. | ص 12
*
وقتی کودکی برای اولین بار بزرگ‌ترها را به همان شکلی که هستند می‌بیند، وقتی برای اولین بار به ذهنش خطور می‌کند که بزرگ‌ترها از ذکاوت خارق‌العاده‌ای برخوردار نیستند، قضاوت‌هاشان و جمله‌هاشان همیشه صحیح نیست، دنیای کودکانه‌اش فرومی‌ریزد و هرج و مرجی وحشتناک آن را فرامی‌گیرد. بت‌ها درهم می‌شکنند و امنیت از بین می‌رود. و موقعی که بتی فرو می‌افتد، نیمه شکسته نمی‌ماند؛ تماما خرد می‌شود و در بستری از کثافت فرو می‌رود. دوباره برافراشتن، و حتی دوباره روی سکو گذاشتن آن بسیار دشوار است، لکه‌هایی محو نشدنی سقوط گذشته را فاش می‌کنند. و دنیای کودک دیگر دست نخورده نیست. به دشواری به جنبش در می‌آید تا به وضعیت یک مرد برسد. | ص 29
*
 نسبت به قربانی‌هایی که قرار بود به بت‌ها تقدیم شوند به ملایمت رفتار می‌شد. قربانی باید با میل و رغبت روی قربانگاه  دراز بکشد، چون اگر طغیان می‌کرد، توهینی نسبت به بت محسوب می‌شد. | ص 35
*
همیشه به آدم می‌آموزند که کشتن هم‌نوعش گناهی نابخشودنی است. مردی که آدم بکشد باید نابود شود، چون کارش گناه بزرگی است، شاید هم بزرگ‌ترین گناه‌ها. ولی ما سربازی را به خدمت می‌گیریم، وسیله‌ی کشتن را به دستش می‌دهیم و به او می‌گوییم: «بدان چگونه از آن استفاده کنی، به بهترین نحو آن را بکار ببر.» محدودیتی برایش قائل نمی‌شویم. «برو و هرچه می‌توانی از هم‌نوعانت بکش، کسانی را که ما برایت تعیین می‌کنیم و برای این کار به تو پاداش می‌دهیم، چون این زیرپا گذاشتن قانون، بهترین تعلیم و تربیتی است که به تو داده شده.» | ص 35 و 36
*
کسانی هم هستند، که وقتی به عمق می‌رسند، وقتی در لجن مشترک غرق می‌شوند، دوباره به سطح برمی‌گردند و از خودشان پیشی می‌گیرند، چون در این غرق شدن از شر حقارت و مسکنت ناشی از خودخواهی رهایی یافته‌اند و جامه غرور گروهی را به تن کرده‌اند. اگر تو تا آنجا سقوط کنی، به بالاتر از انچه حد تصورت باشد صعود خواهی کرد، شادی بی مانند را حس خواهی کرد، لذت رفاقتی را خواهی چشید که فقط میان فرشتگان آسمانی می‌تواند وجود داشته باشد. آن وقت است که آدم‌ها را خواهی شناخت، حتی اگر توده‌ای را تشکیل دهند. ولی برای اینکه همه‌ی چیزها را بدانی، باید اول به اعماق سقوط کنی. | ص 37 و 38
*
می‌توان آدمی را تا جایی که امکان دارد در مخفی گاهش به عقب راند، ولی من هیچوقت این کار را نکرده‌ام. باید همیشه راه گریزی برای فرد پیش از مردن باقی گذاشت... | ص 38
*
بیشتر آدم‌ها می‌ترسند ـ از سایه‌ها، پرسش‌ها، خطرهای بی‌نام و بی‌شمار، ترس از مرگی ناشناخته. اگر بتوانی آنقدر به خودت چیره شوی که نه با سایه‌ها، بلکه با مرگ، با مرگ واقعی رو در رو شوی، مرگ آنطور که ما آن را می‌شناسیم، با گلوله یا شمشیر، با پیکان یا نیزه، آن‌وقت دیگر نخواهی ترسید، یا دست کم مثل گذشته. حق داری جای جداگانه‌ای میان جمع برای خودت داشته باشی. مردی خواهی بود که در آن‌جا که همه از ترس به خود می‌لرزند و نعره می‌زنند، احساس امنیت می‌کنی. این است آن پاداش بزرگ. شاید هم تنها پاداش ممکن باشد، شاید این، در ربطه با حلقه‌ی بزدلی، ناب بودن محض باشد. | ص 39
*
عملی مهم می‌تواند مسیر تاریخ را تغییر دهد، و احتمال دارد که هر عملی در محیط اطرافش و در قانون و قاعده‌های آن تاثیر داشته باشد. می‌خواهد سنگی باشد که آدم پایش به آن گیر می‌کند، نفسی که با دیدن دختر زیبایی بند می‌آید، و یا خرده ناخن‌هایی که در باغچه ریخته شده باشد. | ص 48
*
ایرلندی‌ها آدم‌های بی‌نهایت شادی هستند، ولی چشم‌اندازی شوم و غم‌انگیز همیشه بر شانه‌هایشان سنگینی می‌کند و روح‌شان را می‌کاود. اگر زیادی و بلند بخندند، شبح انگشتش را در حلقوم‌شان فرو می‌برد. پیش از این‌که مورد اتهام قرار بگیرند، خود را محکوم می‌کنند. همیشه در حالت دفاعی بسر می‌برند. | ص 56 و 57
*
آگاهی از زمان گذشته چیزی عجیب و گاه متضاد است. عاقلانه است اگر فرض شود سال‌هایی که به طور یکنواخت گذشته، یا در آن‌ها اتفاقی روی نداده پایان‌ناپذیر به نظر می‌رسند. باید این طور باشد ولی نیست. این‌ها سال‌های گرفته و غم‌انگیزی هستند که هیچ اثری از خود به جا نمی‌گذارند. دوران فعالیتی که زخم ماجراهای غم‌انگیز، با انفجار خنده و شادی در آن باقی مانده، درکی از زمان در خاطرها ثبت می‌کند. چون زمان لازم است تا آنچه این دوران را خاطره‌انگیز کرده است به یاد بیاورد. حوادث نشانه‌هایی هستند برای حافظه. از نشانه‌ای به نشانه دیگر زمانی وجود دارد که سپری شده. از هیچ به هیچ، جز فضایی تهی چیز دیگری یافت نمی‌شود. | ص 74
*
... دریافت که آدم چه قدر هم‌نوعش را احمق می‌انگارد و تنها راه زنده ماندن این است که خود را به خریت بزند. | ص 78
*
آدم‌ها می‌توانند به جای بچه‌ی آدم، هیولا به دنیا بیاورند. بعضی‌ها را می‌توان تشخیص داد: آن‌ها بدقیافه و وحشتناکند، با سری بزرگ روی تنه‌ای کوچک، یا تن‌هایی بدون دست یا بدون پا؛ بعضی از آن‌ها خیلی نادرند، سه دست دارند، عده‌ای دیگر دم دارند. آن‌ها بر حسب اتفاق به این شکل درآمده‌اند. همه‌ی مردم بر این عقیده‌اند که در تولد آن‌ها هیچ‌کس مقصر نیست. زمانی هم بود که چنین بچه‌های تنبیهی به شمار می‌آمدند برای گناهان پدر و مادرها.
اگر هیولاهای جسمانی وجود دارند، آیا هیولاهای ذهنی یا روحی نمی‌توانند وجود داشته باشند؟ جسم و قیافه می‌تواند کامل و بی عیب و نقص باشد ولی اگر یک اسپرم یا ژن موروثی می‌تواند نقصی جسمانی ایجاد کند، چرا نمی‌تواند نقصی روحی هم به وجود بیاورد؟
هیولاها چیزی جز تغییرات کم و بیش بزرگ شکل‌های معمولی نمی‌توانند باشند. و همانطور که بچه‌ای می‌تواند چلاق به‌دنیا بیاید، می‌تواند بدون حسن نیت یا وجدان هم باشد. آدمی که دست‌هایش را در اثر حادثه‌ای از دست می‌دهد، باید مدتی طولانی تلاش کند تا خود را با شرایط جدید جسمانی‌اش وفق دهد. ولی آن‌که بدون دست به‌دنیا می‌آید فقط از وضع عجیب و گاهی استثنایی‌اش در رنج است. چون هرگز دست نداشته، کمبودش را حس نمی‌کند. گاهی بچه‌ای می‌تواند تصور کند اگر بال می‌داشت چه می‌کرد، ولی آنچه او درنظر مجسم می‌کند، همانی نیست که پرنده‌ای در حال پرواز احساس می‌کند. برای هیولا هرچیز طبیعی باید به نظرش غیرعادی بیاید، چون خودش را عادی می‌پندارد. و برای کسی که هیولا بودن درونی اوست، تجزیه تحلیل احساس باید دشوارتر باشد، چون هیچ عامل قابل رویت به او اجازه نمی‌دهد خودش را با دیگران مقایسه کند. برای آدمی که بی‌وجدان به‌دنیا آمده، کسی که از عذاب وجدان رنج می‌کشد به نظرش مسخره می‌آید. برای دزد، درستکاری یک نقطه ضعف است. فراموش نکنید هیولا چیزی جز یک دگرگونی نیست و از نظر هیولا، عادی بودن معادل هیولا بودن است. | ص 97 و 98
*
تفاوت میان یک قصه و دروغ در این است که قصه دام‌ها و ظواهر حقیقی برای جلب نظر شنونده به کار می‌برد، حال آن‌که دروغ پیله‌ای است برای فرار و بهره‌جویی. | ص 100
*
خوشبختی را به ما بدهید تا به شما نشان دهم می‌توان خوشبخت بود یا نه.... در آدم چنان اشتهایی برای خوشبخت بودن وجود دارد که حتی بهشت هم نمی‌تواند آن را سیر کند. | ص 209
*
استفاده کردن از قدرت یک مرد آسان است و ایستادگی در برابر آن ناممکن. | ص 210
*
هیچ سوالی ناراحت کننده نیست، مگر آن‌هایی که پاسخش باید باب طبع دیگران باشد. | ص 219
*
+ گناه چیز عجیبی است. حتی اگر آدم هرچه را که دارد دور بریزد، باز گناه‌های کوچکی برای عذاب دادن خود نگه می‌دارد. این‌ها آخرین چیزهایی است که ما رها می‌کنیم.
- شاید این وسیله خوبی باشد که آدم در برابر خشم خداوند فروتن بماند. | ص 223
*
آدام: گوش کنید ساموئل، من می‌خواهم از زمینم باغی بسازم. تا به حال بهشت را نشناخته‌ام، جز این که می‌دانم از آن رانده شده‌ام.
ساموئل: این بهترین دلیل برای به وجود آوردن یک باغ است. و باغ میوه‌تان کجا خواهد بود؟
آدام: من درخت سیب نمی‌خواهم. دنبال دردسر رفتن بیهوده است.
ساموئل: حوّاتان چه خواهد گفت؟ او هم حرفی برای گفتن دارد. حوا عاشق سیب است.
آدام: حوّای من نه. شما حوایم را نمی‌شناسید. او از انتخاب من خوشحال خواهد شد. هیچ کس در دنیا نمی‌داند او تا چه اندازه پاک و منزه است.
ساموئل: در این صورت از نوادر روزگار است. موهبتی بالاتر از این نیست. | ص 224 و 225
*
من گمان می‌کنم اگر مرغ‌ها هم دولتی، کلیسایی و تاریخی برای خودشان داشتند، نسبت به شادمانی آدمها مشکوک می‌شدند، وقتی شادی‌ای به آدم‌ها رو می‌آورد، برای مرغ‌ها یعنی تیغ جلاد. | ص 340
*
گاهی پیش می‌آید که دشمن بیشتر از دوست به آدم کمک می‌کند. | ص 341
*
حقیقتی باورنکردنی بیشتر از یک دروغ آسیب می‌رساند. آدم باید ایمانی استوار داشته باشد تا بتواند از حقیقتی باورنکردنی دفاع کند. برای این کار مجازاتی وجود دارد و آن بطور معمول بالای صلیب رفتن است. | ص 345
*
از آغاز بشر دو ماجرا همیشه در ذهن‌مان آشوب به‌پا کرده و دست از سرمان برنداشته است. ما آن را همواره مثل زائده‌ای ناپیدا با خود داشته‌ایم. این دوماجرا یکی گناه کبیره است و دیگری داستان هابیل و قابیل. | ص 349
*
هیچ داستانی اگر احساس نکنیم مربوط به خودمان است، نه قدرتی دارد و نه اثری از خود باقی می‌گذارد. | ص 351
*
بزرگ‌ترین وحشت بچه این است که دوستش نداشته باشند، از همه بیشتر از این می‌ترسد که رانده شود. هرکسی تا اندازه‌ای، کم‌تر یا زیادتر، رانده شده است. و خشم از آن ناشی می‌شود، و خشم آدم را برای انتقام گرفتن به ارتکاب جنایتی وامی‌دارد، و با جنایت خطا پیش می‌آید: و این داستان بشریت است. اگر انسان از سوی کسانی که دوستشان دارد، رانده نمی‌شد آن چیزی نمی‌شد که در حال حاضر هست. شاید عدم توازن‌های کمتری می‌داشت، و اطمینان دارم که در آن صورت دیگر وجود زندان‌ها ضروری نمی‌بود. و نقطه‌ی آغاز از همان‌جاست. وقتی بچه‌ای میبیند که محبتی را که انتظار دارد از او دریغ می‌شود، لگدی به گربه‌اش می‌زند و خطایش را مخفی نگه می‌دارد،  بچه‌ای دیگر پول می‌دزدد تا با آن محبت بخرد؛ یکی دیگر دنیا را فتح می‌کند. همیشه همان چیز است: خطا، انتقام و بازهم خطا و این‌بار بزرگ‌تر. آدم تنها موجود زنده‌ایست که با پشیمانی آشناست. | ص 354
*
وقتی سگی استرکنین می‌خورد و دارد می‌میرد، باید تبر را برداشت و حیوان را روی تخته ساطور دراز کرد. آن‌وقت آدم منتظر آخرین تشنج می‌ماند و در آن لحظه دم حیوان را با تبر قطع می‌کند. اگر سم به همه‌جا نفوذ نکرده باشد، امکان دارد حیوان زنده بماند. درد شدید و تکان ناشی از آن می‌تواند سم را خنثی کند. بدون این تکان، به طور حتم می‌میرد. | ص 402
*
حالا که پول‌دار است پس از روی تنبلی نبوده که زمینش را کشت نکرده. فقط تهیدست‌ها می‌توانند تنبل باشند، همانطور که حق ناشناس هم هستند. مرد ثروتمندی که کار نمی‌کند، یا گمراه است یا مستقبل. | ص 448
*
رفتار مودبانه بهترین دارو برای درد جدایی است. | ص 467
*
یک زن اگر عشق در قلبش خانه کند، از مرد هم می‌تواند قوی‌تر باشد. زنی که عاشق است می‌شود گفت که فناناپذیر است. | ص 468
*
در حقیقت هیچ‌چیز زیبایی وجود ندارد، حتی اگر زیبایی وحشتناکی باشد. گداهایی که در دروازه‌های شهر داستان‌هایی برای مردم تعریف می‌کنند، چنان تغییر شکلش می‌دهند که به نظر آدم‌های تنبل و بی‌کاره، کوته‌فکرها و ترسوها قشنگ و دوست‌داشتنی می‌شود، و خود این موضوع بی‌دست و پا بودن‌شان را تایید می‌کند. این موضوع نه چیزی به کسی یاد می‌دهد، نه دردی را دوا می‌کند و نه می‌گذارد عقده دل خالی شود. | ص 471
*
بالاخره یک نفر باید گردن سرنوشت را بشکند. اگر گهگاه  یک نفر به آن دهن کجی نمی‌کرد، بشریت هنوز روی شاخه درخت‌ها زندگی می‌کرد. | ص 518
*
کشمکشی هست که دائما هم می‌ترساندمان و هم فکرهای جدیدی به ذهنمان خطور می‌دهد. فقط یکی. ما قهرمانان داستانی پاورقی هستیم که هر شماره‌اش شبیه شماره پیش است و جوابش همیشه این است: «بقیه در شماره آینده». آدم‌ها در زندگی‌هاشان، فکرهاشان، اشتهاها و جاه طلبی‌هاشان، آزمندی‌ها و بی‌رحمی‌هاشان گرفتارند، و همچنین در نیک نفسی و مروت، در دام خیر و شر. این است ماجرای زندگی‌شان، و ماجرای ما، در همه‌ی زمینه‌های احساسی یا هوشمندی تکرار می‌شود. فضیلت و فساد تارو پود اولین آگاهی ما بوده است، و مصالح آخرین آگاهی‌مان را هم تشکیل خواهد داد، آن‌هم به‌رغم همه‌ی تغییر و تحول‌هایی که در زمین، در رودخانه‌ها، در کوه‌ها، در اقتصاد و آیین و سنت‌هایش به وجود می‌آوریم. وقتی آدم از همه‌ی گردوخاک‌ها و خرده‌ریزهای زندگی‌اش رها می‌شود، تازه می‌رسد به این پرسش دشوار و بی‌ابهام: آیا زندگی خوبی بوده یا بد؟ آیا من خوب عمل کرده‌ام یا بد؟ | ص 539
*
همه‌ی ما یک تاریخچه‌ی زندگی داریم. همه‌ی داستان‌ها و شعرها براساس کشمکش بی‌امانی بنا شده که دائما در وجود ما در جریان است. شر باید همیشه باد از نو زنده شود، حال آن‌که خیر و فضیلت جاودانه‌اند. فساد همیشه چهره‌ای جوان و باطراوت از خود نشان می‌دهد، حال آن‌که فضیلت آسیب‌پذیرترین همه‌ی صنعت‌ها در دنیاست. | ص 541
*
شاید گهگاه بی‌آن‌که حرفی بزنند یاد من بیفتند. نمی‌خواهم غمگین باشند. امیدوارم آنقدرها آدم مسکینی نباشم که آرزو کنم پشت سرم خلائی به جا می‌گذارم. | ص 543
*
می‌گویند زخم آشکار زودتر جوش می‌خورد. به نظرم از دوستی‌ای که فقط به چسباندن تمبری به یک پاکت و فرستادن نامه‌ای ختم می‌شود، چیزی غم‌انگیزتر وجود ندارد. وقتی آدم دیگر نمی‌تواند کسی را ببیند، صدایش را بشنود، لمسش کند، همان بهتر که پیوندهای میان‌شان بریده شود. | ص 544
*
اگر چیزی حقیقت داشته باشد و آدم آن‌را نداند، یک اشتباه به شمار می‌رود. ولی وقتی می‌داند که چیزی واقعی است و آن‌را تبدیل به دروغ می‌کند، آن‌وقت باید تحقیرش کرد. | ص 559
*
گاهی آدم به دروغ متوسل می‌شود تا طرف را نیازارد، ولی فکر نمی‌کنم اثرش ثمربخش باشد. درد شدید ناشی از شنیدن حقیقت ناپدید می‌شود، حال آن‌که درد عذاب‌آور دروغ باقی می‌ماند. این دردی است که آدم را می‌خورد. | ص 559
*
چند ضربه‌ی کوچک روی بینی، توله سگی را می‌ترساند و چند برخورد بد پسربچه‌ای را. ولی در همان حال که توله سگ خودش را جمع و جور می‌کند، به پشت می‌غلتد و یا به پای صاحبش می‌خزد، بچه‌ی آدم می‌کوشد با بی‌اعتنایی نشان دادن یا مقابله به مثل کردن، ترسش را پنهان کند. وقتی بچه‌ای از رانده شدن در رنج است، این احساس را در همه‌جا می‌یابد، حتی آن‌جا که وجود ندارد، یا بدتر از آن، چون خود را برای برخورد با آن آماده کرده، به سوی آن جذب می‌شود. | ص 577
*
آدم نمی‌تواند کسی را درک کند، مگر این‌که خصوصیات او را در وجودش احساس کند. | ص 582
*
کال می‌کوشد خودش را کشف کند. گمان می‌کنم این قایم موشک بازی با خودش چیز عجیبی نباشد. بعضی آدم‌ها تمام عمر «خودشان» می‌مانند.. به طرز نومید کننده‌ای «خودشان». | ص 633
*
موضوع ثانیه در فعالیت‌های روزانه‌ی آدم‌ها روزبه‌روز اهمیت بیشتری پیدا می‌کند، و به زودی یک دهم ثانیه و بعد یک صدم آن این اهمیت را خواهد داشت، تا روزی که ـ گمان نمی‌کنم چنین روزی بیاید ـ آدم با خستگی تمام به خودش بگوید: «و تازه، از همه‌ی این‌ها بگذریم، مگر یک ساعت در زندگی چه اهمیتی می‌تواند داشته باشد؟» ولی این اشتغال خاطر به خاطر ثانیه‌ها چیز مسخره‌ای نیست. واقعه‌ای که زیادی دیر یا زیادی زود رخ دهد می‌تواند ساختار زندگی جدید را به هم بریزد، و این بی‌نظمی، مثل موج‌هایی که بر اثر افتادن سنگی در برکه‌ای ایجاد شده، همه‌جا پخش می‌شود. | ص 692 و 693
*
از زندگی انتظارهای زیادی نداشته‌ام. خیلی زود یادگرفتم چیزی نخواهم. این خود سرچشمه‌ی یأس و ناامیدی است. | ص 759
*
ما آدم‌ها همه‌چیز را می‌توانیم تحمل کنیم. ما حیوان‌های شگفت‌انگیزی هستیم. | ص 776
*
شاید روزی این را درک کنی که هر آدمی، از هر نسلی روزی باید آزمایش آتش را بگذراند. | ص 781

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر