۱.۳.۹۴

خانواده‌ی پاسکوآل دوآرته

خانواده‌ی پاسکوآل دوآرته | کامیلو خوزه سلا | فرهاد غبرایی | ناشر: ماهی | چاپ چهارم 1392 | 6000 تومان | 193 صفحه، جیبی
***
آغاز کاری که هرگز نمی‌توانم در جای درستی به پایان برسانم، هیچ معنایی ندارد. // ص 20
*
هیچ‌کس از خودش اختیاری ندارد و سرنوشتمان از پیش رقم خورده ـ حتی پیش از تولدمان ـ که بعضی از ماها به راهی برویم و بعضی دیگر به راهی دیگر، تمام سعی‌ام را کردم تا سرنوشتم را بپذیرم، که تنها راه اجتناب از یأس همین بود. // ص 40
*
فرقی نمی‌کند که تو چه‌قدر زود بلند شوی، سحر هیچ‌وقت زودتر از موقعش سر نمی‌زند. // ص 42
*
کارهای آدم فانی عجیب است. از هرچه که دارد بدش می‌آید، ولی برای همان‌ها افسوس می‌خورد! // ص 46
*
زنی که گریه نکند، مثل چشمه‌ای بی آب، بی‌ارزش است. یا مثل پرنده‌ای توی آسمان که اواز نخواند ـ که خدا کند پروبالش بریزد، چون جانور زشت موذی چه نیازی به بال و پر دارد! // ص62
*
هیچ‌چیز تلخ‌تر از کسی که شبیه‌اش باشی مورد نفرتت نیست، آن‌قدر که بالاخره از شباهتت عقت می‌‌گیرد.// ص 63
*
خوب نیست آدم به مصیبت کسی بخندد. این را از مردی بشنوید که تمام عمر مصیبت کشیده. خداوند برای تنیبیه اشرار به چوب و چماق و سنگ و کلوخ احتیاج ندارد، چون همان‌طور که می‌دانیم هرکه با شمشیر زندگی کند،با شمشیر هم کشته خواهد شد... به‌علاوه، اگر هم درست نباشد، مهربانی کردن هرگز بیجا نیست. // ص 86
*
به فکرم نرسید که آدم دوراندیش باید تا آخرین سکه‌ی جیبش را خرج کند. // ص 90
*
می‌گویند که ماهی‌ها از بازکردن دهانشان به دردسر می‌افتند و حرف زیادی باعث گرفتاری است و مگس توی دهن بسته نمی‌رود. // ص 92
*
شراب مشاور عاقلی نیست. // ص 92
*
چه سرّی است در عشق که درست در آن‌دم که بیش از همه به آن نیازمندیم، از ما می‌گریزد؟ // ص 105
*
امیدها و اوهام آدم هرقدر بیش‌تر باشد، همان‌قدر سریع‌تر از بین می‌رود. // ص 108
*
هرگز نمی‌شود به بدبختی عادت کرد، باور کنید، چون ما همیشه مطمئنیم که بلای فعلی آخری است، گرچه بعدها، با گذشت زمان متقاعد می‌شویم ـ با چه احساس فلاکتی! ـ که هنوز بدتر از این در راه است... // ص 110
*
همسرم هم، به شرارت مار، با تمام تلخی لبخند می‌زد.
«چه منظره‌ی غم انگیزی است تماشای مردمی که منتظرند خدا همه‌ی کارها را درست کند!»
خداوند در عرش اعلاست و مثل عقابی تیزبین است و کمترین چیزی از دیدش پنهان نیست.
«اگر خدا همه‌ی کارها را درست کرد، چه؟»
«این‌قدرها هم دوستمان ندارد...» // ص 119
*
گذشته‌ای که در گناه سپری شده باشد بار سنگینی است. // ص 122
*
هیچ‌چیز آنچنان که در وهله اول بنظر می‌رسد نیست و وقتی از نزدیک نگاه کنیم،  وقتی به‌صورت واقعی روی چیزی کار کنیم، جنبه‌های عجیب و حتی ناشناخته‌ای را می‌یابیم، چنان‌که از اولین برداشت ما گاهی هیچ یادی باقی نمی‌ماند.
چهره‌هایی که مجسم می‌کنیم نیز به همین حالت‌اند، یا شهرهایی که هنوز با آنها آشنایی نداریم، و ما چنین و چنان تصورشان می‌کنیمو با دیدن واقعیت‌شان همه‌ی رؤباهای خود را از یاد می‌بریم. // ص 126
*
- دو سال خیلی طولانی است...
+ خیلی
- توی دوسال دنیا چندبار می‌چرخد...
+ فقط دوبار. یک ملاح توی لاکرونیا به من گفت. // ص 138
*
کسی که از دشمنش فرار کند مَرد نیست. // ص 145
*
 گمان نمی‌کنم که توبه‌ام ـ که به همان بزرگی‌ای است که حقارت روحم اجازه می‌دهد، اگرچه چندان کوچک است که نمی‌تواند گناهانم را بپوشاند ـ به هیچ‌وجه بتواند با خفه کردن کلماتم اجابت شود. // ص 155
*
دیر یا زود در زندگی هرچیزی از راه می‌رسد، غیر از بخشش برای اعمال خطایی که انسان مرتکب شده. این یکی خودش را بدجوری دور نگه می‌دارد. // ص 160
*
افکاری که ما را به بدترین شکل جنون، به اندوه ژرف سوق می‌دهد، همیشه دزدانه و اهسته و تقریباً نامحسوس نزدیک می‌شود، درست مثل مه که مزرعه‌مان را می‌گیرد یا مثل سل که شش‌ها را. // ص 177
*
وجدان‌ها فقط وقتی نیش می‌زنند و می‌گزند که بی‌عدالتی انجام شده باشد، مثل کتک زدن بچه‌ها یا تیرانداختن به بال چلچله‌ها. // ص 179


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر